معنی دلدل
13 بازدید
[ دُ دُ ] (ع ص) قوم دلدل؛ قومی که میان دو کار مضطرب و پریشان باشند و استقامت نورزند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). جاء القوم دلدلا؛ در حالی آمدند که مذبذب و دودل بودند نه بدین سمت و نه بدان سمت. (از اقرب الموارد). دَلدال. رجوع به دلدال شود. || (اِ) امر عظیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خارپشت یا خارپشت بزرگ یا جانوری است مانند آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سیخول را گویند و آن نوعی از خارپشت باشد که خارهای خود را چون تیر اندازد. (از برهان). عرب خارپشت را گوید که خارهای او بزرگ بود و شهم نیز گویند و گویند خارپشت کوهی بود. و گویند او خار از پشت خود بیندازد بمثال تیر که از کمان جهد، و گفته اند بعضی از او چنان بزرگ بود که برزه گاو. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). نوع کبیر قنفذ است و قنفذ جبلی نیز گویند و به ترکی کرپی و در مازندرانی شال تشی و در دیلم شال کره نامند و آن حیوانی است قریب به سگ و در پشت او بجای موی خارهای ابلق از سیاهی و سفیدی بقدر شبری و زیاده می باشد و از قلم باریکتر. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). تکاشهٔ بزرگ . سنگر. خشتوان. شاهور. شکون. (دهار). تشی. خارپشت کلان تیرانداز. ج، دلادل، دَلادیل. (منتهی الارب).[ دُ دُ ] (اِخ) ماده استری شهباء که از آن پیامبر اسلام بوده است. (از اقرب الموارد). نام ماده استر سپید به سیاهی مایل که حاکم اسکندریه به حضرت رسول صلی اللََّه علیه و آله و سلم فرستاده بود، آن حضرت به امیرالمؤمنین بخشیده برای سواری. (غیاث ) (آنندراج). نام مرکب نبی (ص) که سرخنگ بود. (از منتهی الارب). نام یکی از دو استر ییغمبر آخرالزمان (ص) و دیگری را نام شهباء بود. و دو ناقه داشتند یکی را غضباء و دیگری را صهباء گفتندی. و دو اسب داشتند یکی را یحموم و دیگری را جناح می گفتند، و الاغ خاصه را یعفور می گفتند و همهٔ اینها را با کلاه و جامه ای که داشتند در مرض موت به امیرالمؤمنین علی علیه السلام بخشیدند. (از لغت محلی شوشتر، خطی). نام استری شهباء رسول صلوات اللََّه علیه را، و گویند آنرا مقوقس فرستاد و سپس رسول (ص) آنرا به علی علیه السلام بخشید. (یادداشت مرحوم دهخدا). قاطر سواری پیغمبر بود و او اول قاطری است که در اسلام دیده شد و آنرا مقوقس حکمران مصر با الاغی که نامش عفیر بود به پیغمبر هدیه نمود. (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ازتاریخ طبری ج ۳ ص ۱۸۳): گر او رفتی بجای حیدر گرد به رزم شاه گردان عمرو و عنتر نش آهن درع بایستی نه دلدل نه سرپایانش بایستی نه مغفر.دقیقی. کی شدستی نفس من بر اسب حکمتها سوار گر نه ممدوحم سوار دلدل شهباستی. ناصرخسرو. با نور او چو خنجر حیدر شد گلبن قوی چو دلدل شهبا شد.ناصرخسرو. کان کوردل نیارد پذیرفتن پند سوار دلدل شهبا را.ناصرخسرو. آباد بر آن بارهٔ میمون همایون خوش گام چو یحموم و ره انجام چو دلدل. عبدالواسع جبلی. آن کو که بحرب تاخت بیند بر دلدل تند مرتضی را. انوری (از شرفنامهٔ منیری). دلدل مشتری پیش جفته زد اندر آسمان آه ز دل کشان زحل گفت قطعت ابهری. خاقانی. لاجرم زابلق چرب آخور چرخ دلدلی داشت خم ران اسد.خاقانی. گفتیی سرمست در سبزه و گلست یا سواره بر براق و دلدل است.مولوی. - دلدل پی؛ با پیی مانند پی دلدل. کنایه از تیزتک و رهنورد: جمله شان گشته سواره بر نیی کاین براق ماست یا دلدل پیی.مولوی. - دلدل سوار؛ که بر دلدل سواری کند: آن دل دل کو که در میدان لهواز طرب دلدل سواری داشتم.خاقانی. - شاه دلدل سوار؛ کنایه از حضرت علی(ع): اولین آفتاب برج شرف شاه دلدل سوار دریاکف. (از حبیب السیر چ تهران، ج ۳ جزو۴ ص ۳۲۲). خردمند عثمان شب زنده دار چهارم علی شاه دلدل سوار. سعدی. - دلدل قامت؛ که قامتی چون دلدل دارد: اعوجی کردار و دلدل قامت و شبدیزنعل رخش فرمان و براق اندام و شبرنگ اهتزاز. منوچهری. - دلدل کره؛ به تعبیر و تقریع و طنز، فرزند. بچهٔ سخت نیازی. بچهٔ عزیز. بچهٔ نهایت عزیز. بچهٔ سخت عزیز. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ دِ دِ ] (اِ مرکب) نالهٔ دردناکی که به منزلهٔ آه کشند. (برهان). نالهٔ دردناک و آه. (ناظم الاطباء). || هستهٔ میوجات مانند هلو و زردآلو. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دلدل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر