معنی دلداری
8 بازدید
[ دِ ] (حامص مرکب) حالت و چگونگی دلدار. معشوقگی. معشوق بودن. محبوب بودن : ز دلداری دلی بی بهر بودش ز بی یاری شکر چون زهر بودش.نظامی. دلت گرچه به دلداری نکوشد بگو تا عشوه رنگی می فروشد.نظامی. دلداری و یک دلی نمودن وآنگه به خلاف قول بودن.نظامی. آن همه دلداری و پیمان و عهد خوب نکردی که نکردی وفا.سعدی. این یکی کرد دعوی یاری و آن دگر دوستی و دلداری.سعدی. معلمت همه شوخی و دلبری آموخت به دوستیت وصیت نکرده و دلداری.سعدی. || دلنوازی. دلبری : مرا دلبر تو و دلداری از تو ز تو مستی و هم هشیاری از تو.نظامی. زلفین سیاه تو به دلداری عشاق دادند قراری و ببردند قرارم.حافظ. || تسلیت. استمالت و غمخواری. (آنندراج). تسلی. خاطرجمعی. دلنوازی. (ناظم الاطباء). تسلی دادن : نجاشی را خوش آمد و از سر خون او درگذشت و او را دلداری نوشت. (قصص الانبیاء ص ۲۱۳). بعد مدتی اصفهبد «باحرب» را اقطاع داد و با تشریف و دلداری پیش پدر فرستاد. (تاریخ طبرستان). چون که ماهان ز روی دلداری دید در پیر نرم گفتاری.نظامی. شبی از مشفقی و دلداری کردم آن قبله را پرستاری.نظامی. چو دلداری خضرم آمد بگوش دماغ مرا تازه گردید هوش.نظامی. دلم را به دلداریی شاد کن ز بند غم امروزم آزاد کن.نظامی. به دلداریش مرحبایی بگفت برسم کریمان صلایی بگفت.سعدی. به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی بساز.سعدی. ملازم به دلداری خاص و عام ثناگوی حق بامدادان و شام.سعدی. به دلداری و چاپلوسی و فن کشیدش سوی خانهٔ خویشتن.سعدی. چیست دانی سر دلداری و دانشمندی آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی.سعدی. ندید دشمن بی طالع آنچه از حق خواست که یار با سر لطف آمده ست و دلداری. سعدی. || شجاعت. دلاوری. دلیری. پردلی. جرأت. زهره داشتن.
کلمات همقافیه با «دلداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر