معنی دلخوش
6 بازدید
[ دِ خوَش / خُش ] (ص مرکب) خوشدل. مسرور. شادمان. (آنندراج). خرم. (ناظم الاطباء). شاد. خوشحال : نپیچد شه از مردمی رای خویش فرستدش دلخوش سر جای خویش.اسدی. سپهبد به جان ایمنی دادشان سوی خانه دلخوش فرستادشان.اسدی. آنچه طعام می خواست بدو دادند و او را دلخوش روانه کردند. (قصص الانبیاء ص ۸۰). چنان کن کز تو دلخوش بازگردم به دیدار تو عشرت ساز گردم.نظامی. مهر پاکان در میان جان نشان دل مده الا به مهر دلخوشان.مولوی. - دلخوش بودن؛ شاد بودن. خوشحال بودن. شادمان بودن : دلخوش چه بوی بدانکه ناصر مانده ست غریب و مندخانی.ناصرخسرو. چو با تو می خورم چون کش نباشم تو را بینم چرا دلخوش نباشم. نظامی (خسرو و شیرین ص ۱۵۳). رعیت ز دادت چنان دلخوشند که گر جان بخواهی به پیشت کشند.نظامی. نگویمت که به آزار دوست دلخوش باش که خود ز دوست مصور نمی شود آزار. سعدی. || راضی. قانع. (آنندراج). خشنود. - دلخوش بودن؛ خشنود بودن. راضی بودن. قانع بودن : سیاهان مغرب که زنگی فشند به صفرای آن زعفران دلخوشند.نظامی. || بی دشواری و تعذر و سختی : ساده دل است آب که دلخوش رسید وز گرهی عود بر آتش رسید.نظامی.
کلمات همقافیه با «دلخوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر