معنی دلخور
8 بازدید
[ دِ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب) ملول. مغموم. محزون. رنجیده. (ناظم الاطباء). غمگین. افسرده : در واقعهٔ دلخور جانکاه برادر ما را بغلط مرده ای انگاشته باشد. مسیح کاشی (از آنندراج). - دلخور بودن؛ گله مند و ناراضی بودن از کسی یا چیزی. (فرهنگ لغات عامیانه). - دلخور شدن از کسی یا از چیزی؛ دل تنگ شدن از آن. رنجیدن از آن. رنجیدن به دل از آن. ناراضی و گله مند شدن. (فرهنگ لغات عامیانه). - دلخور کردن؛ رنجانیدن. افسرده کردن. مایهٔ دلخوری و گله مندی و نارضایی کسی را با رفتاری نامساعد فراهم آوردن. (فرهنگ لغات عامیانه).
کلمات همقافیه با «دلخور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر