معنی دلالگی
6 بازدید
[ دَلْ لا لَ / لِ ] (حامص) عمل دلاله. حرفهٔ دلاله. دلاله بودن : همانم که بودم به ده سالگی همان دیو با من به دلالگی.نظامی. طبع که با عقل به دلالگی است منتظر نقد چهل سالگی است.نظامی. کاینجا نه حدیث تیغ بازی است دلالگیی به دل نوازیست.نظامی. - دلالگی کردن؛ دلاله بودن. دلالی کردن : چون یتیم بزرگ شد خود دلالگی کرد تا پوست گوساله که به یک درم خریده بودش پر زر کردند. (قصص الانبیاء ص ۱۱۹). پرسید که مادرت دلالگی کردی و به خانه های بزرگان رفتی. (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلین ص ۱۳۲).
کلمات همقافیه با «دلالگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر