معنی دلالت کردن
6 بازدید
[ دَ لَ کَ دَ ] (مص مرکب) هدایت کردن. راهنمایی نمودن. (ناظم الاطباء). راهبری نمودن: اِحراب؛ دلالت کردن کسی را بر غنیمت. (تاج المصادر بیهقی). تنبیه؛ دلالت کردن بر چیزی که از آن غافل باشد. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || نشانهٔ چیزی بودن. دال بر چیزی بودن. دلالت داشتن : برجها بر سوهای جهان چگونه دلالت کنند. (التفهیم ص ۳۲۲). مرض اگرچه هایل بود دلالت کلی بر هلاک نکند. (گلستان سعدی). بسوخت حافظ و بوئی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند.حافظ.
کلمات همقافیه با «دلالت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر