معنی دلال

معنی دلال

11 بازدید
[ دَ ] (ع مص) جرأت نشان دادن زن بر شوی خود با غنج و ناز، گویی که با او اظهار خلاف و غضب می کند و حال آنکه مخالفتی با وی ندارد، و اسم آن نیز دَلال است. (از اقرب الموارد). ناز کردن. (دهار). دَلّ. دَلَل. رجوع به دل و دلل شود.
[ دَ ] (ع اِ) اسم است از مصدر دل و دلال به معنی غنج و ناز. (از اقرب الموارد). ناز. (منتهی الارب) (دهار). ناز و غمزه و اشاره به چشم و ابرو. (برهان) (لغت محلی شوشتر، خطی). ناز و حسن. (شرفنامهٔ منیری). بشک. کرشمه. ناز و بیشتر در رفتار: به هر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی به هر باده کزو خواهم غنجی و دلالی. فرخی. گه خرامش چون لعبتی کرشمه کنان بهر خرامش ازو صدهزار غنج و دلال. فرخی. از سر دلال و ملال و تبرم سخن می گفت (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۹). لاجرم هیچ کدام شخص بر امیر و پیشوای خویش دلال نتواند. (جهانگشای جوینی). من دلش برده به صد ناز و دلال او بهانه کرده با من از ملال.مولوی. چشمه های آب شیرین زلال پروریدم طفل را با صد دلال.مولوی. هم سرش را شانه می کرد آن ستی با دوصد مهر و دلال و دوستی.مولوی. عشق لیلی نه باندازهٔ هر مجنونی است مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند.سعدی. || (اصطلاح تصوف) اضطراب و قلق است که در جلوهٔ محبوب از غایت شوق و عشق و ذوق به باطن سالک می رسد و هرچند در آن حال به مرتبت سکر و بی خودی نیست ولکن اختیار خود ندارد و از کثرت اضطراب هرچه بر دل او در آن حال لایح شود بی اختیار بگوید. (از کشاف اصطلاحات الفنون و از فرهنگ علوم عقلی از شرح گلشن راز ص ۵۶۱).
[ دَ ] (اِخ) نام مخنثی مشهور. (منتهی الارب). رجوع به الاغانی ج ۴ ص ۵۹ و عیون الاخبار ج ۴ ص ۵ و عقدالفرید ج ۷ ص ۲۹ و ۳۱ شود.
[ دَ ] (اِخ) دختر محمدبن عبدالعزیزبن مهدی. از زنان محدث بود که از پدرش احادیثی نقل کرده است و در محرم سال ۵۰۸ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام النساء از الاستدراک علی تراجم رواة الحدیث ابن نقطة).
[ دَ ] (اِخ) موضعی است یا نخله ای است نزدیک مدینه. (منتهی الارب).
[ دَلْ لا ] (ع ص، اِ) واسطه بین فروشنده و خریدار. (از اقرب الموارد). فراهم آرندهٔ بایع و مشتری. (منتهی الارب). واسطه و میانجی عموماً و میانجی معاملات خصوصاً. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). بهاکننده. (دهار). کسی که با دریافت حق معینی واسطهٔ مابین خریدار و فروشنده میشود. (لغات فرهنگستان). واسطهٔ میان بایع و مشتری. آنکه مشتری برای فروشنده یابد. عرضه کنندهٔ مال دیگری بر مشتری. آنکه فروشنده و متاع را به خریدار و خریدار را با فروشنده راه نماید. عرضه کننده. میانجی میان بایع و مشتری. (یادداشت مرحوم دهخدا). کسی که در مقابل اجرت واسطهٔ انجام معاملاتی شده یا برای کسی که میخواهد معامله ای بکند طرف معامله پیدا کند. (مادهٔ ۳۳۵ قانون تجارت ایران). بنابراین دلال خود طرف عقد واقع نمی شود (بعکس حق العمل کار). (از فرهنگ حقوقی). بَیّاع. مُبَرطِس. مُبَرطِش : راست چو کشته شوند و زار و فکنده آیدشان مشتری و آید دلال.منوچهری. هوی به من بر دلال معصیت گشته ست از آنکه خواجهٔ بازار فسق و عصیانم. سوزنی. زلفش نگر دلال دل از من چه پرسی حال دل زآن زلف پرس احوال دل یا شکر دارد یا گله. خاقانی. از صفت وز نام چه زاید خیال وآن خیالش هست دلال وصال.مولوی. گفت دلال کای مصحف خر با تو سی سال بود هم آخر.مجد خوافی. - دلال بازی؛ به شیوهٔ دلالان از راه مبالغه و دروغ و زبان بازی کاری را بزرگ جلوه دادن یا برعکس. || سمسار. آنکه مالی را بطریق مزایده می فروشد. || کارچاق کن. || واسطه میان دو محب. - دلال محبت؛ واسطهٔ میان عاشق و معشوق. واسطهٔ میان دو خواهان. || قواد. دیوث. قلتبان. قرطبان. قرتبان. قلتبوس. کشخان. قرمساق. جاکش. قلت. قلته. غرچه. غرچه زن. زن بمزد. || راهنمای. (دهار). دلیل. بسیار راه نماینده و راه بر. (لطایف): دیده ای دلال بی مدلول هیچ تا نباشد جاده نبود غول هیچ.مولوی. رجوع به دلیل شود.
[ دَلْ لا ] (اِخ) شهرت جبرائیل بن عبداللََّه بن نصراللََّه، روزنامه نگار و نویسندهٔ قرن سیزدهم سوریه است. رجوع به جبرائیل دلال در همین لغت نامه و الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۹۹ و اعلام النبلاء ج ۷ و ادباء حلب شود.
[ دَلْ لا ] (اِخ) (۱۲۵۷ -۱۳۰۰ هـ . ق.) شهرت نصراللََّه بن عبداللََّه، از فاضلان قرن سیزدهم بیروت است. او راست: منهاج العلم، أثمار التدقیق فی اصول التحقیق. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۵۳ از ادباء حلب).

کلمات هم‌قافیه با «دلال»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ال» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید