معنی دق کردن

معنی دق کردن

17 بازدید
[ دَ کَ دَ ] (مص مرکب) از درها چیز خواستن به دق الباب. کدیه کردن. (آنندراج). تکدی. دریوزه کردن : اگر چه حاجت دق نیست انوری را لیک به درگه تو کند یا رب ار بشاید دق.انوری. عزم کردم که به انتجاع روم در روستاها چنان که ائمهٔ دیگر دق می کنند تا بدان وجه خود را نانی بحاصل کنم. (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین). ز جود تست که جز من نمانده در عالم مذکری که کند بر سر منابر دق. بدر چاچی (از آنندراج). || اعتراض کردن. مؤاخذه کردن. (فرهنگ فارسی معین). || طعن کردن. طعنه زدن. طعن و دق زدن : ای که عقلت بر عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند.مولوی. و رجوع به دَق و دق زدن شود.
[ دِ کَ دَ ] (مص مرکب) به مرض دق مبتلی شدن. (فرهنگ فارسی معین). مسلول شدن. تب لازم گرفتن. رجوع به دق شود. || از بسیاریِ اندوه به دق مردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). از اندوه و رنج و غصه آزرده شدن و رنجور شدن و مردن. (ناظم الاطباء). از غصه یا بیماری دق مردن. بر اثر اندوه شدید ناشی از مرگ عزیزان یا شکست سخت خوردن در عشق یا زندگی به شدت محزون و اندوهگین شدن و بر اثر آن مردن. (فرهنگ لغات عامیانه).

کلمات هم‌قافیه با «دق کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید