معنی دفع کردن

معنی دفع کردن

7 بازدید
[ دَ کَ دَ ] (مص مرکب) راندن. (ناظم الاطباء). پس زدن. (فرهنگ فارسی معین). دور کردن. از میان برداشتن. از خود راندن. فاتولیدن. (مجمل اللغة). تشذیب. توطیش. جحاش. ذَبّ. کَدْع. مجاحشة. میط. نهز. (منتهی الارب): چون بازگشت معلوم کردند که خزر مستولی شده اند و هیچکس دفع ایشان نمی تواند کردن. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۴). پس قاضی عبداللََّه... می خواست که حیلتی سازد تا دفع آن ملعون کند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۹). یا کند آسمان قضا عمر مرا که شد بغم یا کنم از بقای شه دفع قضای آسمان. خاقانی. گر وظیفه بایدت ره پاک کن هین بیا و دفع این بی باک کن.مولوی. آن لگد کی دفع خار او کند حاذقی باید که بر مرکز تند.مولوی. مسکین برهنه به سرما همی رفت و سگان ده در قفای وی افتاده، خواست تا سنگی بردارد و سگ را دفع کند. (گلستان). کس این خطا نپسندد که دفع دشمن خود توانی و نکنی یا کنی و نتوانی.سعدی. اگر چون زنان جامه بر تن کنم به مردی کجا دفع دشمن کنم.سعدی. نکنی دفع ظالم از مظلوم تا دل خلق نیک بخْراشد.سعدی. آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس آدمی خوی شود ور نه همان جانور است. سعدی. فرّ تو دفع کرد و قبول تو سهل کرد از مستمند محنت و بر ناتوان سقم. میرخسرو (از آنندراج). کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند. حافظ. غبار منت احسان گران تر از درد است به صندل دگران دفع دردسر نکنی. صائب (از آنندراج). تدافع؛ از همدیگر دفع کردن. (از منتهی الارب). یکدیگر را دفع کردن. (از دهار). کشف؛ دفع کردن بدی و ضرر را. (از منتهی الارب). - دفع بلا کردن؛ بگردانیدن بلا. از میان بردن بلا: گر می فروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند.حافظ. - دفع چشم بد کردن؛ دور کردن چشم بد: مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار.سعدی. کنون دفع چشم بد از کشتزار چگونه کند آن توقع مدار.سعدی. - دفع شرارت کردن؛ از میان برداشتن شرارت : تلک حیله ساخت تا حال وی به خواجهٔ بزرگ احمد حسن (ره) رسانیدند و گفتند دفع شرارت قاضی تواند کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۳). - دفع شر کردن؛ راندن و دور کردن شر: اول ای جان دفع شر موش کن وآنگه اندر جمع گندم جوش کن.مولوی. - دفع عطش کردن؛ فرونشاندن تشنگی. (از ناظم الاطباء). - دفع غم کردن؛ برطرف نمودن اندوه و غصه. (ناظم الاطباء): دفع غم دل نمیتوان کرد الا به امید شادمانی.سعدی. - دفع فاسد به افسد کردن؛ بد را با بدتر از میان بردن و رفع کردن: «دفع فاسد به افسد کردن عقلاً قبیح است». (از فرهنگ عوام). و رجوع به دفع شود. - دفع قصد کردن؛ از میان بردن قصد: از روی مروت و حمیت واجب آید آن قصد را دفع کردن. (سندبادنامه ص ۳۲۴). - امثال: دفع آتش کس به آتش نکند.واعظ قزوینی. || زایل کردن. (ناظم الاطباء). از بین بردن. || منع کردن و رد کردن. (ناظم الاطباء). || خارج کردن و اخراج نمودن. (ناظم الاطباء). بیرون کردن (چون فضولات). تخلیه کردن. و رجوع به دفع شود: إجابة؛ دفع کردن فضلات. (از منتهی الارب). || بزور داخل کردن. (ناظم الاطباء). سپوختن کسی یا چیزی را. (یادداشت مرحوم دهخدا). || بازداشتن. (ناظم الاطباء). || مخالفت کردن. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «دفع کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید