معنی دغدغة
6 بازدید
[ دَ دَ غَ ] (ع مص) طعن کردن بر کسی بوسیلهٔ سخنی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سستی کلام. (منتهی الارب). ضعیف و سست گفتن سخن را و خالص نکردن معنی آن. (از اقرب الموارد). زغزغة. || پنهان کردن چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زغزغة. || جستن بند سر مشک را جهت گشادن. (منتهی الارب). قصد کردن گشودن سر مشک را. (از اقرب الموارد). زغزغة. || فسوس. (منتهی الارب). استهزاء کردن کسی را. (از اقرب الموارد). زغزغة. و رجوع به زغزغة شود. || نرم مالیدن چیزی را. (منتهی الارب).[ دَ دَ غَ ] (ع اِمص) خارش درون گلو و بغل و در شرم زن و نره وقت انزال و در جای باریک از کف پا، و ممکن است برای قسمتی از اندام انسان هم نباشد. (از منتهی الارب). غلغلیج کردن. (دهار). نوعی نیشگون گرفتن و ملاعبت است در زیر بغل و بن ران و یا درون کف پای که بر اثر آن حالتی به انسان دست میدهد که ناچار از خندیدن باشد، و عامه آنرا زکزکة گویند. (از اقرب الموارد). غلغلک. و رجوع به دِغْدِغة شود.[ دِ دِ غَ ] (ع اِمص) جنبانیدن انگشتان دست در زیر بغل و پهلوی کسی تا بخنده افتد. (برهان). جنبانیدن انگشتان در زیر بغل کسی برای خندانیدن او. (آنندراج). خارش و حرکت پی هم و جنبانیدن انگشتان زیر بغل و پهلوی کسی تا به خنده افتد. (غیاث). چِقون. چقونک که چِقچقه مخفف آن است و آن چسبانیدن انگشتان است در زیر بغل یا پهلوی کسی تا بخنده افتد. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). آن باشد که کسی دست زیر بغل دیگری برد تا خنده بر او افتد. (صحاح الفرس). خارخار. غغلک. غلغلی. غغلیج. غلغلیچ. غلغلیچه. غلمج. غلملج. غلملیج. کلغوجه. || کف پا خاریدن. (برهان). خاراندن کف پا. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی).
کلمات همقافیه با «دغدغة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غة» برای سرودن شعر