معنی دعوا
22 بازدید
[ دَعْ ] (ع، اِمص) دعوی، در تداول عامهٔ فارسی زبانان. پرخاش. (ناظم الاطباء). سرزنش کردن و سرکوفت زدن و مورد بازخواست قرار دادن کودک یا زیردست، در این صورت گویند: بچه را دعواش کردم. (فرهنگ لغات عامیانه). و رجوع به دعوا کردن شود. || خصومت. نزاع. جدال. جنگ. (ناظم الاطباء). معارضه و مکابره و مشاجره و نزاع، اعم از آنکه لفظی باشد یا به ضرب و جرح نیز برسد. (فرهنگ لغات عامیانه). || جنگ و ستیز لوطیان و جاهلان محل با چاقو و کارد و چوب و نظایر آن. (فرهنگ لغات عامیانه). - امثال: اللََّه ساخلاسون دعوا نمی خواهد؛ اللََّه ساخلاسون در ترکی به معنی خدانگهدار است که گاهِ جدا شدن از دوستان و کسان گویند. (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به دعوی شود. دعوا بی نان و حلوایش نمی شود، نظیر و به معنی: دبه بی روغنش نمی شود. (فرهنگ عوام). دعوا سر لحاف ملا نصرالدین بود. رجوع به لحاف شود. - دعوا انداختن؛ بجنگ واداشتن. به نزاع واداشتن دو خروس یا دو گاو یا دو قوچ یا دو بچه را. - دعوا راه انداختن؛ سبب جنگ و جدال شدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - دعوا مرافعه؛ جنگ و جدال و خصومت بر سر چیزی. - دعوا مرافعه کردن؛ جنگ و جدل و خصومت بر سر چیزی کردن. || تظلم. داوری. دادخواهی. و رجوع به دَعْوی ََ و دعوی [ دَعْ ] شود: طلب و دعوائی که فیمابین عملهٔ دفتر بوده باشد در حضور مشارالیه [ ناظر دفترخانهٔ همایون اعلی ] باید قطع شود. (تذکرة الموک چ دبیرسیاقی ص ۳۶). چنین دستور بوده که دعواهای کم تا پنج تومانی الی دوازده تومان را... داروغه احضار، و زیاده بر این را دیوان بیگی احضار می نموده. (تذکرة الملوک ص ۴۸). بعهدهٔ مشارالیه [ میراب دارالسطنهٔ اصفهان ] است هر گونه گفتگوئی و دعوائی که بخصوص حقابهٔ ارباب و رعایای هر محل با یکدیگر داشته باشند. (تذکرة الملوک ص ۵۰). - دعواهای حسابی عرفی؛ داوری ها و نزاعهای مربوط به امور مالی و عرفی. مقابل داوریهای مالی شرعی : دو روز دیگر از روزهای هفته در خانهٔ خود به دعواهای حسابی عرفی میرسید [ دیوان بیگی ] . (تذکرة الملوک ص ۱۳). - دعواهای شرعی؛ تظلم ها و داوریهای مربوط به شرع : مشارالیه [ شیخ الاسلام دارالسطنهٔ اصفهان ] در خانهٔ خود به دعواهای شرعی و امر به معروف و نهی از منکرات میرسید. (تذکرة الملوک ص ۳).
کلمات همقافیه با «دعوا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وا» برای سرودن شعر