معنی دعلج
6 بازدید
[ دَ لَ ] (ع ص، اِ) جوال پر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جامه های رنگ رنگ. (منتهی الارب). الوان از جامه ها. (از اقرب الموارد). || کسی که بلاحاجت راه رود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بسیارخوار. (منتهی الارب). بسیارخوار از انسان و یا حیوان. (از اقرب الموارد). || گیاه در هم پیچیده بعض آن از بعض قوت گرفته. گیاهی که قسمتی از آن بر قسمتی پیچیده باشد. (از منتهی الارب). || جوان خوب روی نازک بدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تاریکی. (منتهی الارب). ظلمت. (اقرب الموارد). || گرگ. (منتهی الارب). ذئب. (اقرب الموارد). || خر. (منتهی الارب). حمار. (اقرب الموارد). || شتر ماده که از راندن راه نرود. || نشان پی آینده و رونده. || (اِخ) نام جماعتی از عرب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِخ) نام اسب عامربن طفیل. (منتهی الارب).[ دَ لَ ] (اِخ) ابن احمدبن دعلج بغدادی سجزی، مکنی به ابومحمد. محدث بود. اصل وی از سجستان (سیستان) است. دعلج مدتی در مکه مجاور گشت و سپس در بغداد اقامت گزید و به سال ۳۵۱ هـ . ق. درگذشت. او راست: مسند و مسندالمقلین. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۸، از الرسالة المستطرفة و تاریخ بغداد).
کلمات همقافیه با «دعلج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لج» برای سرودن شعر