معنی دعامة
8 بازدید
[ دَ مَ ] (ع اِ) شرط. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ دِ مَ ] (ع اِ) ستون خانه. || چوبی که بر آن وادیج انگور و مانند آن نهند. دِعام. ج، دَعائم. || چوب چرخ، و آن دو را دعامتان گویند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). چوب سر چاه که چرخ بر او نهند. (دهار). و رجوع به دعامتان شود. || مهتر قوم که بر وی تکیه کنند در کارها. (منتهی الارب). سید و سرور قوم. (از اقرب الموارد). پشتیوان. رئیس قوم. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اصطلاح نحو) ضمیر فاعل که بین مبتدا و خبر واقع شود، مانند: زید هو المنطلق. (از ناظم الاطباء). ضمیر عماد. رجوع به ضمیر عماد ذیل عماد شود.[ دِ مَ ] (ع اِ) دعامة. ستون. || جرز. || هر چیز که اساس و بنیاد کاری باشد. || چرخ چاه. (ناظم الاطباء). و رجوع به دعامة شود.
کلمات همقافیه با «دعامة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر