معنی دست گرفتن
12 بازدید
[ دَ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) گرفتن دست کسی بقصد ملاطفت با او یا احترام به او. || متصل کردن کف دست خود به کف دست دیگری به قصد یاری دادن به او: غرقه را تا یکی نگیرد دست نتواند برآمدن ز وحل.سعدی. چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد.سعدی. همی گفت از میان موج تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر.سعدی. لطیفی که آوردت از نیست هست عجب گر بیفتی نگیردت دست.سعدی. در پاش فتاده ام بزاری آیا بود آنکه دست گیرد.حافظ. - دست کسی را بدست گرفتن؛ با او دست دادن. دست در دست کسی نهادن به نشانهٔ ملاطفت یا پیمان : چو بگشاد لب زود پیمان ببست گرفت آن زمان دست ایشان به دست. فردوسی. - || پیمان بستن. || مطلق مدد و یاری کردن : گرایدون که ایدر پذیری مرا بهر نیک و بد دست گیری مرا.فردوسی. آنچنان شد که گاه لغزیدن دست اندیشه را شراب گرفت. حسین ثنائی (از آنندراج). || گرفتن دست یکدیگر در دست به نشانهٔ توافق و تراضی و قبول : بونصر آنچه گفتنی بود با وی بگفت تا راست ایستاد و دست گرفتند و زبان داده شد تا آنگاه که فرمان باشد عقد نکاح کنند. (تاریخ بیهقی ص ۵۳۴). - بدست گرفتن؛ در عهد گرفتن. تصدی کردن. متعهد شدن. در قبضهٔ اقتدار و اختیار آوردن : بدست گیرم آنچه را با خدا پیمان بسته ام [ مسعود ] بر آن، بدست گرفتن اهل طاعت و اهل حق و وفاء. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۷). || فراگرفتن دست کسی را. پوشاندن دست کسی را: می خواستی از لطف بریزی خونم آزرده ام از حنا که دست تو گرفت. نظام دست غیب (از آنندراج). گردید تیر غمزهٔ مستش بخون من هرچند دست او بشفاعت حنا گرفت. میلی (از آنندراج). - دست گرفتن برای کسی؛ فعلی یا قولی از او را برای استهزاء او همیشه و در همه جا گفتن. کرده یا گفتهٔ کسی را برای ریشخند یا توهین و تخفیف او هماره بکار بردن و مکرر و همه جا نقل کردن. گفته یا کردهٔ کسی را برای سخریه کردن یا تعقیب او به کسان نمودن یا گفتن. لغزش یا خطای کسی را مایهٔ استهزاء او ساختن. اسباب شماتت یا استهزاء ساختن قول و فعل کسی را. || دستگیری کردن. نجات بخشیدن. رهانیدن. رهائی دادن : بیزدان بنالید گودرز پیر که ای دادگر مر مرا دست گیر.فردوسی. خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد بهر دو سرای.فردوسی. نگیرد ترا دست جز نیکوی گر از مرد دانا سخن بشنوی.فردوسی. که نزدیک خاتون مرا دست گیر بدان تا شوم بر درش بر دبیر.فردوسی. بکین پدر بنده را دست گیر ببخشای بر جان کاووس پیر.فردوسی. مر او را دست گرفت و عهد کرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۳ چ ادیب). که زنهار شاها بر این مرد پیر ببخشای و این بنده را دست گیر.اسدی. ز جهل در وحلی گر بعلم دین برسی خدای عزوجل دست گیردت ز وحل. ناصرخسرو. بیداریت آن روز ندارد پسرا سود دستت نگرد چیز مگر طاعت و کردار. ناصرخسرو. چرا هنگام چیز و ناز پس چیزی نیلفغدی که بگرفتیت وقتی دست بی چیزی و بی نازی. ناصرخسرو. رکیک اندیشه را... فصاحت... دست نگیرد. (کلیله و دمنه). لبت تا عاشقان را دست گیرد برون آمد به دستی دیگر امروز.انوری. سرم را تاج و تاجم را سریری هم از پای افکنی هم دست گیری .نظامی. صبحک اللََّه صباح ای دبیر چون قلم از دست شدم دست گیر.نظامی. به شیری چون شبانان دست گیرم که در عشق تو چون طفلی بشیرم.نظامی. زآفت این خانهٔ آفت پذیر دست برآور همه را دست گیر.نظامی. گر قضا پوشد سیه همچون شبت هم قضا دستت بگیرد عاقبت.مولوی. دعای ستمدیدگان در پست کجا دست گیرد دعای کست.سعدی. گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمای شخصم از پا اندرآمد دستگیرا دست گیر. سعدی. من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا بفضل خودم دست گیر.سعدی. چنین راه اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست درویش گیر.سعدی. بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر.سعدی. دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و در ماندگی.سعدی. اولاتر آنکه هم تو بگیری ز لطف خویش دستی وگرنه هیچ نیاید ز دست ما.سعدی. چه باشد ار بوفا دست گیردم یکبار گرم ز دست به یکبار برنمیگیرد.سعدی. سر من دار که چشم از همگان بردوزم دست من گیر که دست از دو جهان بردارم . سعدی. دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر کز دست میرود دلم ای دوست دست گیر. سعدی. گرم دست گیری بجایی رسم وگر بفکنی برنگیرد کسم.سعدی. یار نباشد که دست یار نگیرد.اوحدی. || اعانت کردن. مدد مالی دادن : در اندیشه ام تا کدامین کریم از آن سنگدل دست گیرد بسیم.سعدی. یکی دست گیرم بچندین درم که چندیست تا من بزندان درم.سعدی. || منع کردن. (مجموعهٔ مترادفات ص ۳۴۶). منع کردن و بازداشتن از کاری. (آنندراج). گرفتن دست کسی به قصد بازداشتن او از انجام دادن کاری : بسوی تیغ برد دست و من هلاک شوم ز بیم آنکه بگیرند دست یار مرا. خواجه آصفی (از آنندراج). || دست بریدن. بریدن دست. قطع کردن ید: کشکول فقر باد چو شد شاخ بی ثمر دست ار دهنده نیست سزایش گرفتن است. مخلص کاشی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دست گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر