معنی دست کشیدن
12 بازدید
[ دَ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) دست مالیدن و ملامسه کردن. (برهان): به داروی فراموشی کشم دست بیاد ساقی دیگر شوم مست.نظامی. گر ز لبی شربت شیرین چشند دست به شیرینه برویش کشند.نظامی. - دست بر سر کسی کشیدن؛ نوازش کردن. مورد لطف قرار دادن : پیه گرگ است که در پیرهنم مالیدند دست چربی که کشیدند عزیزان بسرم.صائب. - دست بر سر و روی کسی کشیدن؛ دست به گل و گوش کسی کشیدن. وی را نوازش کردن. - دست بر گَل و گوش کسی کشیدن؛ نوازش او کردن. (امثال و حکم): دست کشم بر گل و بر گوش او تا بپرد از سر او هوش او.جلال الممالک. - دست به سبیل کشیدن؛ کنایه از خودنمایی و بر خویش بالیدن و اظهار وجود و بزرگی است. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). - دست به سر کچل کسی کشیدن؛ او را نوازش کردن. || دراز کردن دست به طرف کسی : هزارت مشرف بی جامگی هست به صد افغان کشیده سوی تو دست.نظامی. || دست درازی کردن به قصد سوء و هتک حرمت : اگر در حجره های تو آید و دست در حرم تو کشد باز نتوانی داشتن. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۷). || دست درازی نمودن. (برهان). دست دراز کردن بطمع. (آنندراج): وآنکو به کژی به من کشد دست خصمش نه منم که جز منی هست.نظامی. || دست بردن به قصد بهره گیری : وگر گوید بدان حلوا کشم دست بگو رغبت به حلوا کم کند مست.نظامی. || گدائی کردن. (انجمن آرا) (آنندراج): با چنین دست مرا دست برون کن پس از این گر قناعت نکند دست کشد پیش نیاز. انوری (از آنندراج). || اقدام کردن. دست زدن به. پرداختن به کاری و شغلی : دست بدین پیشه کشیدم که هست تا نکشم پیش تو یک روز دست.نظامی. - دست کشیدن از چیزی یا کسی؛ بازماندن. (آنندراج). رها کردن آن. دست برداشتن. صرف نظر کردن. ترک گفتن. ول کردن. اعراض کردن. منصرف شدن : بیک رزم کآمد شما را شکست کشیدید یکباره از جنگ دست.فردوسی. گوئی که به پیرانه سر از می بکشم دست آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته.کسائی. بنده را خوشتر آن بود که چون پیر شده است از لشکری دست بکشیدی. (تاریخ بیهقی). بوالقاسم... دست از خدمت بکشیده و زاویه ای اختیار کرده. (تاریخ بیهقی). بکش نفس ستوری را بدشنهٔ حکمت و طاعت بکش زین دیو دستت را که بسیارست دستانش. ناصرخسرو. دست از دروغزن بکش و نان مخور با کرویا و زیره و آویشنش.ناصرخسرو. گرت مراد است کز عدول بوی دست بکش از دروغ و مفتعلی.ناصرخسرو. زینها بجمله دست بکش همچو من ازآنک بر صورت من و تو و بر سیرت خرند. ناصرخسرو. چو از طفل این سخن دارد شنیده بلاشک دست از آن دارد کشیده. (اسرارنامه). اقهاب؛ دست کشیدن از طعام و رغبت ناکردن. (از منتهی الارب). قبض؛ دست کشیدن از چیزی. گویند: قبض یده عن الشی ء. (از منتهی الارب). - دست کشیدن از دنیا یا جهان؛ منقطع شدن از آن. (یادداشت مرحوم دهخدا). ترک دنیا کردن : دست از دو جهان کشیده خواهم یک اهل بجان خریده خواهم.خاقانی. || فارغ شدن از کاری. (برهان). تعطیل کردن موقت کار. رها کردن دنبالهٔ کار. تعطیل کردن در آخر وقت: بناها غروب از کار دست می کشند. نانواها حالا دست کشیده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). || دست بازداشتن و منع کردن. (برهان). || بردن کسی را به طرفی. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی).
کلمات همقافیه با «دست کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر