معنی دست کردن
11 بازدید
[ دَ کَ دَ ] (مص مرکب) دست فروبردن در، چنانکه دست در جیب کردن یا دست به کیسه کردن یا دست درون ظرف طعام و غیره کردن. دست بردن. دست دراز کردن. دست زدن : تنها نتوانست رفتن، چه بر مائدهٔ قدس به تنها دستی کردن، خرده ای بزرگ دانست. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۱۲۵). به آب زندگانی دست کردی نهان شد لاجرم کز وی نخوردی.نظامی. سطو؛ دست در رحم ناقه کردن راعی تا آب فحل بیرون آرد. (از منتهی الارب). - دست [ به چیزی ] کردن؛ دراز کردن دست به سوی آن. دست زدن بدان : خوانها آوردند و بنهادند من از دیوان خود نگاه می کردم، نکرد دست به چیزی [ امیر یوسف ] . (تاریخ بیهقی ص ۲۵۲). - دست [ چیزی ] کردن؛ آغاز کردن به. اقدام کردن به. بدان پرداختن : گر مثل گویم چشم تو بماند به دگر هر زمان دست گرستن کنی و دست فغان. فرخی. عنان گیرش و دست فریاد کن که من خود بگویم بشاه این سخن.اسدی. - دست سیلی کردن؛ زدن با سیلی. طپانچه زدن : بفرمود تا دست سیلی کنند بسیلی قفاهاش نیلی کنند.اسدی. - دست کردن به کسی؛ دست یازیدن بدو. درآویختن در او: به مادر مکن دست ازیرا که برتو حرامست مادر اگر زاهل دینی.ناصرخسرو. - دست کردن پیش کسی؛ نزدیک و دراز کردن دست بسوی کسی. دست سوی کسی بردن : مکن دست پیشش اگر عهد گیرد ازیرا که در آستین مار دارد.ناصرخسرو. - دست کردن و پیش کردن؛ واداشتن کسی را به کاری.
کلمات همقافیه با «دست کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر