معنی دست مالیدن
11 بازدید
[ دَ دَ ] (مص مرکب) بسودن. پرواسیدن. برمجیدن. تمسح. تمسیح. (منتهی الارب): مشن؛ دست مالیدن برچیزی درشت. (منتهی الارب). مث؛ دست در چیزی مالیدن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). - دست به دست مالیدن؛ کنایه از تأمل و تأخیر در کار است. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). دیر کشانیدن کاری. مماطله. مسامحه. در کاری دیر کردن. دست بدست کردن. دست دست کردن : اکنون که نیامد به کفت مال و شدت عمر ای بی خرد این دست بدان دست همی مال. ناصرخسرو. گفتم تفنگ را به من ده، آنقدر دست به دست مالید تا کبک پرید. (یادداشت مرحوم دهخدا). - || عملی که برای ابراز اسف یا حسرتی کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا): دست تغابن بر یکدیگر همی مالید. (گلستان سعدی). || محو کردن. ستردن : هر سخنی کز ادبش دوری است دست برو مال که دستوری است. نظامی (مخزن الاسرار ص ۱۷۹).
کلمات همقافیه با «دست مالیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر