معنی دست برآوردن
6 بازدید
[ دَ بَ وَ دَ ] (مص مرکب) دست بیرون آوردن. خارج ساختن دست از چیزی : برآری دست از آن برد یمانی نمائی دست برد آنگه که دانی.نظامی. کنونت که دست است دستی بزن دگر کی برآری تو دست از کفن.سعدی. و رجوع به ترکیب دست برآوردن ذیل دست شود. || رها ساختن دست : دست برآوردم از آن دست بند راه زنان عاجز و من زورمند.نظامی. || برون کردن دست برای انجام دادن کاری. جنباندن و به حرکت درآوردن دست برای آنکه کاری انجام گیرد: به عیاری برآر ای دوست دستی برافکن لشکر غم را شکستی.نظامی. || کنایه از دعا کردن و شفاعت نمودن. (برهان). شفاعت و دعا کردن. (انجمن آرا) (آنندراج). تضرع کردن. (ناظم الاطباء). دست به دعا برداشتن و به راز و نیاز پرداختن : چو کار از دست شد دستی برآورد صبوری را به سرپائی درآورد.نظامی. دویدم تا به تو دستی درآرم بدست آرم ترا دستی برآرم.نظامی. زآفت این خانهٔ آفت پذیر دست برآور همه را دست گیر.نظامی. یکی آنکه هرگه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز.سعدی. هنوزت اجل دست خواهش نبست برآور به درگاه دادار دست.سعدی. اگر بنده ای دست حاجت برآر وگر شرمسار آب حسرت ببار.سعدی. شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریادخواهان برآورد دست.سعدی. برآر دست تضرع ببار اشک ندم ز بی نیاز بخواه آنچه بایدت به نیاز.سعدی. جهاندیده بعد از دو رکعت نماز به داور برآورد دست نیاز.سعدی. که ناچار چون درکشد ریسمان برآرد صنم دست فریادخوان.سعدی. جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد به یزدان دادار دست.سعدی. چو شاخ برهنه برآریم دست که بی برگ زین بیش نتوان نشست.سعدی. بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل.سعدی. || خروج کردن. غوغا و غلبه کردن. به طغیان آمدن. به جنبش درآمدن برای دفع کسی یا در مقام اعتراض به کسی یا چیزی. قیام و اقدام کردن برای تحقق دادن امری. برجوشیدن : به نرماشیر جنگی عظیم ببود و رعایا هم جمله دست برآوردند بر سپاه خراسان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۹). چون... از هرمز بستوه آمده بودند دست برآوردند و او را بگرفتند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۹). اهل یمن دست برآوردند و یک تن را از حبشیان زنده نگذاشتند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۶). بنواسرائیل دست برآوردند و آن نبی را بکشتند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵). جهان بر قباد بشورید و از اطراف دست برآوردند و بزرگان فرس جمع شدند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۵). چون طفل بود از همه اطراف مفسدان دست برآورده بودند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۶). چون خبر وفات او نشر شد عوام شهر دست برآوردند و حشم او را... پایمال مثله و نکال کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۷۳). چند غلام از آن او دست برآوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). نواقبالی برآرد دست ناگاه کند دست دراز از خلق کوتاه.نظامی. غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست. سعدی (کلیات ص ۳۸۷). - دست استیلا برآوردن؛ به طغیان و تسلط و عصیان و آشوب پرداختن : چنین تا خصم لشکر در سر آورد رعیت دست استیلا برآورد.نظامی. - دست با کسی برآوردن؛ با او معارضه و مقابله کردن : رعیت را نرسد دست با لشکری برآوردن. (تاریخ بیهقی). || غالب آمدن. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). فائق آمدن. چیره شدن بر: دست بر این قلعهٔ قلعی برآر پای در این ابلق ختلی درآر.نظامی. در هر آنجا که برآرد موش دست نیست گربه یا که نقش گربه است.مولوی. - دست برآوردن از کسی؛ او را مقهور و مغلوب کردن : چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر برآرد دست بازآید بر این در.نظامی. || ظاهر شدن. پیدا آمدن. در میان آمدن : تو گندم کار تا هستی برآرد گیا خود در میان دستی برآرد.نظامی. || دعوی نمودن. (برهان). دعوی کردن. (انجمن آرا) (آنندراج). ادعا کردن. (ناظم الاطباء). || تربیت کردن. (برهان). تربیت یافتن. (انجمن آرا) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «دست برآوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر