معنی دست انداختن
6 بازدید
[ دَ اَ تَ ] (مص مرکب) انداختن دست. قرار دادن دست. درآوردن دست گرد چیزی یا فراز چیزی: تلکد؛ دست انداختن در گردن کسی. (از منتهی الارب). - دست در روی کسی انداختن؛ به روی او دست بلند کردن. دست برآوردن بر کسی به قصد لت یا سیلی زدن بر او: قاید جوابی چند درشت داد چنانکه دست در روی احمد انداخت. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۸). || کنایه از شنا کردن و شناوری. (برهان) (از آنندراج). || تاختن و به تاخت رفتن و با شتاب پیش رفتن و چهارنعل رفتن اسب. (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی): دست اندازیم چون اسبان سیس در دویدن سوی مرعای انیس. مولوی. || کنایه از تمسخر نمودن. (آنندراج). سخره کردن. (ناظم الاطباء). - دست انداختن بروی کاری یا مالی؛ تصرف کردن. آن خود کردن. مسلط بر آن شدن. غاصبانه مداخله کردن. آنرا متصرف شدن. آغاز به تصرف و تجاوز کردن. آنرا تصرف کردن و غالباً به تصرفی عدوانی. آنرا بقصد تملک تصرف کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا): تقلب؛ دست انداختن در چیزی بخواست خود. (از منتهی الارب). - دست انداختن کسی را؛ او را سخره کردن. او را استهزاء کردن. سخریه کردن. ریشخند کردن. مسخره کردن. مضحکه قرار دادن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || دست و پا انداختن؛ بسط و قبض تشنجی محتضر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «دست انداختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر