معنی دستگیر کردن
12 بازدید
[ دَ کَ دَ ] (مص مرکب) گرفتن، چنانکه دزد یا جانی یا فراری را. اسیر کردن : بسیار زینهار خواستند تا دستگیر کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۴). بسیار مردم دستگیر کردند. (تاریخ بیهقی ص ۴۹۳). سواری برون شد شتابان چو تیر کزایشان یکی را کند دستگیر.اسدی. هرچه داشتند گرفتند و شش پسر او را دستگیر کردند. (قصص الانبیاء ص ۱۹۸). همه را دستگیر کردند و ایشان بهم برآمدند و شمشیر در یکدیگر نهادند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۱). ز شیر جوان تا بروباه پیر برفتند و کردندشان دستگیر.ملا هاتفی. || توقیف کردن. بازداشتن. بازداشت کردن. فروگرفتن. || دستگیری. یاری دهی. اعانت.
کلمات همقافیه با «دستگیر کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر