معنی دستکشت
5 بازدید
[ دَ کِ ] (ن مف مرکب) دست کشته. دست کاشته. که با دست کاشته باشند. که خودرو نباشد: من آن دانهٔ دست کشت کمالم کزاین عمرسای آسیا میگریزم.خاقانی. بری خوردمی آخر از دست کشت اگرنه ز مومی رطب کردمی.خاقانی. از دست کشت صلب ملک در زمین ملک آرد درخت تازه بهار حیات بار.خاقانی.
کلمات همقافیه با «دستکشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر