معنی دست‌کش

معنی دست‌کش

6 بازدید
[ دَ کَ / کِ ] (نف مرکب) دست کشنده. کشندهٔ دست. || قاید نابینا را گویند و آن شخصی باشد که دست کوران را گرفته به هر جانب میبرد. (برهان) (از آنندراج). عصاکش. (شرفنامهٔ منیری) (انجمن آرا). کسی که مردمان کور را به هر جانب میبرد و آنها را در راه رفتن اعانت می کند. (ناظم الاطباء). رهبر. || عصای کورکش. (غیاث). || گدا که دست پیش مردم برده چیزی بخواهد. (انجمن آرا). گدا. (آنندراج). سائل. (شرفنامهٔ منیری). || کسی که جلوی اسب را گرفته می کشد. (ناظم الاطباء). || شخصی که چرغ و شاهین نگاه می دارد و به شکار کردن میرساند. (برهان). || (ن مف مرکب، اِ مرکب) بچه سگ شکاری که مادر و پدر او را در حضور این کس جفت کرده باشند و کرهٔ اسب این چنین را نیز گویند. (برهان). دست پرورده. حیوان خانه زاد. || کره ای از اسب و مادیان نجیب گرفته. نجیب و اصیل در اسب و مانند آن که در خانه بعمل آمده باشد. که مادیان آنرا مالک آن فحل داده باشد از پدر و مادری نجیب در خانه زاده. (یادداشت مرحوم دهخدا): کز اسبان تو بارهٔ دستکش کجا برخرامد بر افراز خوش.فردوسی. بگفت و به گرز گران دست برد عنان بارهٔ دستکش را سپرد.فردوسی. چو بهرام برخاست از خواب خوش بشد پیش آن بارهٔ دستکش.فردوسی. زنخ نرم و کفک افکن و دستکش سرین گرد و بینادل و گام خوش.فردوسی. چو بیدار شد رستم از خواب خوش برآشفت با بارهٔ دستکش.فردوسی. چو بیدار شد رستم از خواب خوش بکار آمدش بارهٔ دستکش.فردوسی. نشست از بر بارهٔ دستکش بیامد بر شیر خورشیدفش.فردوسی. || فحل که بدان مادیان را گشنی دهند. || جنیبت. یدک. (یادداشت مرحوم دهخدا): گفت یک چند بدم دستکش اسکندر گفت یک چند بدم بارگی نوشروان. جوهری هروی. || اسیر و گرفتار و زبون و زیر دست. (برهان). اسیر. (شرفنامهٔ منیری). مغلوب. (غیاث): ساقی شب دستکش جام تست مرغ سحر دستخوش نام تست.نظامی. || مطیع : ای دستکش تو این مقوس وی دست خوش تو این مقرنس. کمال اسماعیل (از آنندراج). دستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی می خورم از دسترنج.نظامی. || آنچه در دست گرفته بکشند همچو کباده و کمان زیر چاق و امثال آن. (برهان). || از مالش دست فرسوده شده. (غیاث). || ملعبه. بازیچه : گه در طلب جاه شدم دستکش دیو گه جاه رها کردم و با دیو چمیدم. خواجه نصیرالدین طوسی. کز خاک گورخانهٔ ما خشتها کنند وآن خاک و خشت دستکش گل گران شود. سعدی. ابروی دوست کی شود دستکش خیال من کس نزده است از این کمان تیر مراد بر هدف. حافظ. حافظ که سر زلف بتان دستکشش بود بس طرفه حریفی است کش اکنون به سر افتاد. حافظ. || مزد دست و مزدوری. نتیجه و حاصل کار دست : پایگه عشق نه ما کرده ایم دستکش عشق نه ما خورده ایم. نظامی (مخزن الاسرار ص ۹۹). || تحفه. (غیاث). || محکم و مضبوط. (برهان). مضبوط. (شرفنامهٔ منیری). || جامه ای که به دست کشند برای دفع سرما. دستانه. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). آن جزو از لباس که می پوشاند دست و هریک از انگشتها را جداگانه. نکاب. (ناظم الاطباء). چیزی که از پنبه یا پشم یا ابریشم بافند و یا از چرم دوزند و چون جوراب پا به دست کشند. قفاز. (منتهی الارب). جامهٔ دست. دستوانه. آنچه از پارچه که به هیئت دست ببرند یا به هیئت دست ببافند و بر دست پوشند. || افزاریست فلزی مانند انبردست دهانهٔ آن آژده شده که بوسیلهٔ آن مفتولهای طلا را از حدیده می کشند. || نوعی از نان. (گنجینهٔ گنجوی): دستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی می خورم از دسترنج.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «دست‌کش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید