معنی دستک
5 بازدید
[ دَ تَ ] (اِ مصغر) مصغر دست. دست کوچک : چون گسی کردمت بدستک خویش گنه خویش بر تو افکندم.رودکی. || زدن دستها به هم. (ناظم الاطباء). رجوع به دستک زدن شود. - دستک دمبک، دستک و دمبک، دستک دنبک، دستک و دنبک؛ اشکال و ایراد و مانع و سد در راه کسی یا چیزی. - دستک و دنبک بر چیزی گذاشتن یا بکاری گذاشتن؛ دستک و دنبک درآوردن. رجوع به ترکیب دستک و دنبک درآوردن شود. - دستکش را درکردن؛ عیبی را با زرنگی در گفتار پوشیدن. دروغی را با مهارت راست نمودن. (امثال و حکم). - دستک و دنبک درآوردن؛ در تداول پاپوش دوختن. اشکالتراشی کردن. || دسته. گوشه. عروه. (یادداشت مرحوم دهخدا): دستک الهاون. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۵ ص ۳۰۹). || دستهٔ قلبه. (ناظم الاطباء). || کوبیدن در. (ناظم الاطباء). (اما محل تأمل است. و شاید کوبهٔ در بوده است). || بندی دولا که بر لبهٔ پشت پای از کفش نهادندی تا کشیدن پاشنه آسان باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). - دستک دار؛ کفشی که برای آن دستک دوخته باشند: کفش دستک دار. اورسی دستک دار. - دستک گذاشتن؛ دوختن دستک کفش را. || چوب بلند نازکتر از تیرهای سقف. چوبهای باریکتر از تیر و سطبرتر از اَلَمبَه. (یادداشت مرحوم دهخدا). || دوک و مغزل. (ناظم الاطباء). || ریسمان تابیده. دشتک. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || در علم استیفاء، آنچه مهمات روزبروزی بر آن نویسند. (نفایس الفنون قسم اول ص ۱۰۴). || دفتر حساب. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). دفتر و دفتر حساب. (ناظم الاطباء). دفتر خرد حساب دکان و امثال آن. کتابچهٔ سیاههٔ بازرگان. کتابچهٔ حساب خرج و جمع. (یادداشت مرحوم دهخدا). قِطّ. (از منتهی الارب). دستگی. رجوع به دستگی شود. - دستک و دفتر؛ یادداشت و دفتر نگهداری حساب. || کاغذ مهری که به امر حاکم نویسند چنانکه در هندوستان معروف است. (آنندراج): تأثیر در خزانهٔ داغ است دست من نقد مرا چه حاجت طومار و دستک است. تأثیر (از آنندراج). || پروانهٔ راهداری و اجازه نامهٔ عبور و مرور و تذکره. || دعوت نامه و احضارنامه. || وکالت نامه. (ناظم الاطباء). || کم دادن در ترازو. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی).[ دَ تَ ] (اِخ) از دیه های ساوه. (تاریخ قم ص ۱۴۰).[ دَ تَ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان بخش آستانه شهرستان لاهیجان. واقع در ۲۲هزارگزی شمال خاوری آستانه و ۱۰هزارگزی دهشال، با ۷۷۸ تن سکنه. آب آن از نهر گیلده از سفیدرود تأمین می شود و راه آن مالرو است و از کنار حسن کیاده اتومبیل می رود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۲).[ دَ تَ ] (اِخ) دهی است از دهستان ذهاب بخش سرپل ذهاب شهرستان قصرشیرین. واقع در ۱۰هزارگزی شمال باختری سرپل ذهاب و کنار راه فرعی یاویسی، با ۱۵۰ تن سکنه. آب آن از سراب سیدصادق تأمین می شود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ دَ تَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان بوشهر واقع در ۹هزارگزی جنوب بوشهر و کنار راه شوسهٔ شیراز به کازرون در ساحل دریا. آب آن از چاه تأمین میشود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «دستک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تک» برای سرودن شعر