معنی دسترنج

معنی دسترنج

10 بازدید
[ دَ رَ ] (اِ مرکب) پیشه و حرفت و کسب و کار و صنعت. (برهان) (از غیاث) حرفه و پیشه (آنندراج). پیشه و حرفتی که به دست خود کنند. (انجمن آرا). تجارت و هنر. (ناظم الاطباء). کسب : بیاموز فرزند را دسترنج اگر دست داری چو قارون بگنج.سعدی. || کاری که با دست کنند. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج). کاری بود که بدست کنند. زحمت و کار دست. کار دست. ساختهٔ دست : یکی کاخ بد تارک اندر سماک نه از دسترنج و نه سنگ و نه خاک. فردوسی. || پول و هرچه بواسطهٔ زحمت حاصل شود. (ناظم الاطباء). حاصل تعب. نتیجهٔ کوشش. (یادداشت مرحوم دهخدا): چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان. سعدی (بوستان ص ۲۰۹). دسترنج تو همان به که شود صرف بکام دانی آخر که بناکام چه خواهد بودن.حافظ. || کرایه و مواجب. (ناظم الاطباء). || آنچه از کسب بهم رسد. || مزد دست. (برهان) (ناظم الاطباء). مزدی که در کار دست پیدا می شود (غیاث). مزد کاری که بدست کرده باشند. (آنندراج). حاصل رنج دست از کار یا مزد. (یادداشت مرحوم دهخدا): اکنون ترا رنجی باید کشید که دسترنج تو بر تو مباح گردد. (قصص الانبیاء ص ۲۴). گفت یا آدم برخیز و برزگری کن تا نان از دسترنج خود خوری. (قصص الانبیاء ص ۲۱). چون مشعله دسترنج خود خور چون شمع همیشه گنج خود خور.نظامی. بقارونی قفل داران گنج طمع دارم اندازهٔ دسترنج.نظامی. اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم.نظامی. گفت کاین مال دسترنج تو نیست بخشش تو بقدر گنج تو نیست.نظامی. دستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی می خورم از دسترنج.نظامی. سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان کدخدا و بره.سعدی. به قنطار زر بخش کردن ز گنج نباشد چو قیراطی از دسترنج.سعدی. زو چه رنجی که دسترنج بخورد گرگ بره برد چه خواهی کرد. اوحدی (از آنندراج). || تعب. (یادداشت مرحوم دهخدا). محنت و مشقت. (غیاث). رنج و زحمت و کوشش. (ناظم الاطباء): چنان دان که اندر سرای سپنج کسی کو نهد گنج با دسترنج.فردوسی. که اندر جهان داد گنج منست جهان تازه از دسترنج منست.فردوسی. سکندر چو دید آن همه کان گنج که در دستش افتاد بی دسترنج.نظامی. بباید چنین گنج را دسترنج وگرنه من اولی تر آیم بگنج.نظامی. درو بیش از اندازه دینار و گنج نهاده به هر گوشه بی دسترنج.نظامی. ولیکن بشرطی که بی دسترنج به ما بر گشاده کنی قفل گنج.نظامی. بس آنکه مملکت از دسترنج او داری روا مدار که بر خویشتن بیازاری.سعدی. مهنأ، هنی ء؛ آنچه بی دسترنج رسد کسی را. (منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «دسترنج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید