معنی دستبردار
10 بازدید
[ دَ بَ ] (نف مرکب) دست بردارنده. ترک کننده. رفع مزاحمت کننده. رهاکننده. - دست بردار شدن؛ خود را بازداشتن و احتراز کردن. (ناظم الاطباء). - || بخشیدن و معاف کردن. (ناظم الاطباء). - || باز ایستادن. (ناظم الاطباء). - || موقوف کردن. (ناظم الاطباء). - دست بردار نبودن از چیزی یا کسی؛ مصر بودن. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ دَ بُ ] (نف مرکب) دست برنده. مقدم به جنگ. هنرنما. چابک. که زود دست به کاری برد: سپاهی فرستم تو سالار باش برزم اندرون دست بردار باش.فردوسی. یکی نامداری که بد یار اوی برزم اندرون دست بردار اوی.فردوسی. ببین تا کجا رفت سالار ما سپهبد یل دست بردار ما.فردوسی.
کلمات همقافیه با «دستبردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر