معنی دریارو
6 بازدید
[ دَرْ رَ / رُو ] (نف مرکب) دریاگرفتگی. دریارونده. رونده در دریا. آنکه در دریا رود. دریاگذار. دریاپیما. از عالم (از قبیل) آتش رو و موکب رو. (آنندراج). سفرکننده در دریا. (ناظم الاطباء). دریانورد: کله خود دریاروان چون حباب بر آراسته خود همه روی آب. ملاعبداللََّه هاتفی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دریارو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر