معنی دریابنده
6 بازدید
[ دَرْ بَ دَ / دِ ] (نف مرکب) عاقل. هوشمند. ذهین. زیرک. (ناظم الاطباء). خادش. دَرّاک. شاعر. فقیه. (منتهی الارب ). فَهِم فهیم. (دهار). مدرک. مدرکة. نَدِس. (منتهی الارب ): این دو کس باید که از همه مردان جهان کاملتر و عاقلتر و دریابنده تر باشند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۲ و ۹۳). مادریابندهٔ طریقهٔ شما نیستیم. (انیس الطالبین ص ۱۸۸). اعقال؛ دریابنده کردن سخن. و رجوع به دریافتن شود. || از صفات باری تعالی است : مهربان است و بخشایندهٔ بزرگ است و غالب دریابنده است و قاهر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۶).
کلمات همقافیه با «دریابنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر