معنی دری
10 بازدید
[ دَرْیْ / دِرْیْ / دُ ری ی ] (ع مص) دانستن چیزی را یا دانستن به نوعی از حیله. و از آن است «لاأدرِ» به حذف یاء برای تخفیف بجای «لاأدری» به معنی نمیدانم. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دَریة. درَیان. دِرَیان. دِرایَة. دَرایَة. و رجوع به درایة شود. || فریب دادن صید را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). فریفتن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || خاریدن سر را با «مدری» و شانه. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به در به معنی باب. || منسوب به در پادشاه یعنی دربار. درباری. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به درهٔ کوه چون کبک دری. (یادداشت مرحوم دهخدا). || کبک. کبک دری : پری دیدار حوری نارون قد دری رفتار حوری یاسمن خد. سوزنی (از جهانگیری). - کبک دری؛ نام نوعی از کبک باشد. و در وجه آن بعضی گفته اند که منسوب به درهٔ کوه باشد و گروهی مرقوم کرده اند که بسبب خوشخوانی دری گویند. (از جهانگیری). نوعی علی حده است از کبک که به جثه از دیگر کبکان کلان تر و به رنگ بهتر باشد و چون این نوع کبک در درهٔ کوه بسیار یافته می شود آن را دری می خوانند. (از غیاث). کبکهائی که در میان درهٔ کوه پرورش می یابند و بسیار بزرگ، به قدر خروسی می شوند. (از آنندراج) (از انجمن آرا). مرحوم دهخدا در یادداشتی باعلامت شک و تردید نوشته است: کبک دری آیا منسوب به دربار شاهان است چنانکه فرانسویها نیز آن را کبک شاهانه گویند: تذروان و طاوس و کبک دری بیابی چو بر کوهها بگذری.فردوسی. از لاله همی لعل کند کبک دری پر وز سبزه همی سبز کند زاغ سیه بال.فرخی. مجلس تو ز نکورویان چون باغ بهار پر تذروان خرامنده و کبکان دری.فرخی. تازان چون کبک دری در کمر یازان چون سرو سهی در چمن.فرخی. از قهقههٔ قنینه که می زو فروکنی کبک دری بخندد شبگیر تا ضحی. منوچهری. همی رفت جم پیش آن سعتری چمان بر چمن همچو کبک دری.اسدی. چو کبک دری باز مرغ است لیکن خطر نیست با باز کبک دری را. ناصرخسرو. شد کبک دری ز قهقهه سست کاین پیشهٔ من نه پیشهٔ تست.نظامی. چندانکه چو باز می پریدم از کبک دری نشان ندیدم.نظامی. روان گشته به نقلان کبابی گهی کبک دری گه مرغ آبی.نظامی. منزل تو دستگه سنجری طعمهٔ تو سینهٔ کبک دری.نظامی. نای قمری به نالهٔ سحری خنده برده ز کام کبک دری.نظامی. خجل روئی ز رویش مشتری را چنان کز رفتنش کبک دری را.نظامی. دیگر نظر نکنم بالای سرو چمن دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری.سعدی. - || نام نوایی است از موسیقی. (آنندراج): ساعتی سیوار تیر و ساعتی کبک دری ساعتی سرو ستاه و ساعتی با روزنه . منوچهری. و رجوع به کبک دری در ردیف خود شود.[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالک بخش مریوان شهرستان سنندج. واقع در ۱۸هزارگزی جنوب خاوری دژ شاهپور و ۱۴هزارگزی جنوب راه اتومبیل رو سنندج به مریوان، با ۳۵۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ دُرْ ری ی ] (ع ص نسبی) منسوب به دُرّ. رجوع به در شود. || درخشان چون در: کنم گنجی از سفتهٔ طبع پر چو پیروزه پیروز و دری چو در.نظامی. || (اِ) درخشندگی و روشنی و تلألؤ و تابندگی، گویند: دری السیف؛ یعنی درخشندگی شمشیر و روشنی آن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). - کوکب دری ؛ ستارهٔ روشن و درخشان. (منتهی الارب ). ستارهٔ ثاقب و درخشان، و آن تشبیه به دُرّ است در صفات و حسن و سفیدی. (از اقرب الموارد). ستارهٔ بزرگ و روشن. (مهذب الاسماء). دوره کنندهٔ تاریکی و روشن مانند در و مروارید و ستارهٔ رخشان بزرگ، منسوب به در بجهت روشنی و تلالؤ آن. (از دهار). ناگاه برآینده و سخت تابان و روشن. (یادداشت مرحوم دهخدا). منسوب به دُرّ و به قولی کوکب دری همین منسوب در باشد. واحد دراری و آن کواکب سخت روشن باشند از متحیره و ثوابت. (یادداشت مرحوم دهخدا). ج، دَراری. (منتهی الارب ) (دهار): {/Bاَلْمِصْبََاحُ فِی زُجََاجَةٍ ، اَلزُّجََاجَةُ کَأَنَّهََا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبََارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ . ۱۱-۲۲۲۴:۳۵/}(قرآن ۲۴/۳۵)؛ چراغ در آبگینه ای است و آن آبگینه گویی ستاره ای است درخشان که از درخت زیتون مبارکی برافروخته می شود. گر سنگ ده آسیا فروافتد در پیش رخش ز کوکب دری.منوچهری. از آسمان خاطر و بحر ضمیر من در دری و کوکب دری نثار تست.خاقانی. این ستارهٔ دری و در دری بر همام بحرسان خواهم فشاند.خاقانی. کوکب دری است یا در دری کز هر دری دست و کلکش گاه توقیع از بنان افشانده اند. خاقانی. این در دری باللََّه از کوکب دری به کز دست عطارد زه گفتار چنین خوشتر. خاقانی.[ دُرْ ری ] (اِخ) (ضیاءالدین...) دانشمند و حکیم ایرانی (متوفی به سال ۱۳۳۴ هـ . ش. در تهران). او در آراء و عقاید ارسطو، افلاطون، ابن سینا و صدرالدین شیرازی مطالعات بسیار داشت و از آثار او کنزالحکمة است که ترجمه و شرح نزهةالارواح شهرزوری است، و کنزالمسائل فی اربع رسائل، و فلسفة الاعتماد، و ترجمه و شرح پنج رساله از ابن سینا نیز از آثار اوست.
کلمات همقافیه با «دری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر