معنی درویش گردیدن
4 بازدید
[ دَرْ گَ دی دَ ] (مص مرکب) درویش شدن. مستمند گشتن. مسکین شدن. اصفار. اعدام. املاق. خَوب. عُدم. اقشاء؛ درویش گردیدن سپس توانگری. هزل، مردن شتران کسی پس درویش گردیدن وی. (از منتهی الارب ).
کلمات همقافیه با «درویش گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر