معنی درویشی

معنی درویشی

8 بازدید
[ دَرْ ] (حامص) درویش بودن. صفت درویش. فقر. فاقه. حاجت. بی چیزی. فیلوزوفی. (یادداشت مرحوم دهخدا). ناداشت. نیاز. دست تنگی. مفلسی و تنگدستی. (ناظم الاطباء). ابوالحرمان. ابومتربة. (یادداشت مرحوم دهخدا). افتقار. املاق. (منتهی الارب ). بؤس. (ملخص اللغات حسن خطیب). قرح. حوب. حوبة. حوج. (منتهی الارب ). خاصة. (دهار). خصاص. خصاصاء. خصاصت. خصاصة. (منتهی الارب ). خلت. خَلَّة. (دهار). روبه. دقعة. دوقعة. (منتهی الارب ). ضارورة. ضراء. (دهار). ضیق. ضیقة. عالة. عدم. عسارة. (از منتهی الارب ). عسرت. عسرة. عسری. (دهار). عیلت. عیلة. عیول. (منتهی الارب ). فاقة. فقر. متربة. (دهار) (منتهی الارب ). مسکنت. وَیس. (منتهی الارب ): گر درم داری گزند آرد بدین بفکن او را گرم و درویشی گزین.رودکی. بدین شهر درویشی و رنج هست ازین بگذری باد ماند بدست.فردوسی. درویشی و نیاز نیارد نهاد پای اندر جوار آنکه بود در جوار او.فرخی. جود او کرد و عطا دادن پیوستهٔ او دست درویشی از دامن زایر کوتاه.فرخی. جدا ماند بیچاره از تاج و تخت به درویشی افتاد و شد شوربخت.عنصری. حکم چو بر عاقبت اندیشی است محتشمی بندهٔ درویشی است.نظامی. مایهٔ درویشی و شاهی درو مخزن اسرار الهی درو.نظامی. درویشی پیری جوانان است و بیماری تندرستان. (مرزبان نامه). ننگ درویشان ز درویشی ما روز و شب از روزی اندیشی ما.مولوی. گه به درویشی کنم تهدیدشان گه به زلف و خال بندم دیدشان.مولوی. روز بیچارگی و درویشی درد دل پیش دوستان آرند.سعدی. درد عشق از تندرستی خوشتر است ملک درویشی ز هستی خوشتر است.سعدی. اَمَران؛ درویشی و سخت پیری. (منتهی الارب ). بائس؛ مردی که به وی درویشی رسیده باشد، و درویشی کشنده. (دهار). تصعلک؛ درویشی نمودن. مُسکِن؛ صاحب درویشی. (منتهی الارب ). {P(۲) -مأخوذ از آیهٔ شریفهٔ:{/Bاَلشَّیْطََانُ یَعِدُکُمُ اَلْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشََاءِ.۱-۶۲:۲۶۸/} (قرآن ۲/۲۶۸). P} - امثال: درویشی به قناعت به از توانگری به بضاعت. (فرهنگ عوام). درویشی و دلخوشی. (از امثال و حکم). این مثل به دو صورت استعمال می شود: یکی بصورت استفهام و منظور اینست که درویشی و فقر با دل خوش و روح شاد سازگار نیست، دیگر بصورت جملهٔ خبری که مفهوم آن نقیض صورت اول است و مقصود این است که درویشی و دلخوشی توأم با یکدیگر است. (فرهنگ عوام). درویشی و قناعت، در گوشهٔ فراغت. (فرهنگ عوام). || وارستگی از دنیاویها. (یادداشت مرحوم دهخدا). زهد و زاهدی. (ناظم الاطباء): چون عاقبت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پرآتش به هم دیده پرآب اولی. حافظ.
[ دَرْ ] (اِخ) قریه ای است دو فرسنگ و نیمی بیشتر میانهٔ جنوب و مشرق شنبه. (فارسنامهٔ ناصری). دهی است از دهستان شنبه بخش خورموج شهرستان بوشهر. واقع در ۶۰هزارگزی جنوب خاوری خورموج و خاور رودمند، با ۲۴۰ تن سکنه. آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).

کلمات هم‌قافیه با «درویشی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید