معنی دروغگوی
6 بازدید
[ دُ ] (نف مرکب) دروغگو. دروغ گوینده. آنکه سخن به دروغ گوید. دروغ زن. افاک. (دهار). اَلمَعیّ. تِکِذّاب. (منتهی الارب ). خَرّاص. (دهار). دَجّال. رُهدون. زَرّاق. سَدّاج. سَرّاج. سَنوب. سَوهق. سَهْوق. صَواغ. عُثر. عجریّ. غموض الحنجرة. (منتهی الارب ). ناجر. قبقاب. (دهار). کاذب. کذاب. کذبان. کذبانة. کُذُبذُب. کُذُبذُبان. کُذَبة. کذوب. کذوبة. (منتهی الارب ). کَیذُبان. (دهار). مائن. مَذّاع. مَذیذ. مَسیح. مکذبان. مکذبانة. ملسون. مهتبل. مَیّان. مَیون. والع. هَثّاث. هثهاث. هلوف. (منتهی الارب ). یلمع. (دهار): مر مرا ای دروغگوی سترگ تا لواسه گرفت از این ترفند.خفاف. دروغگوی به آخر نکال و شهره بود چنانکه سوی خردمند شهره شد مانی. ناصرخسرو. اِکذاب؛ دروغگوی یافتن کسی را. خَصّاف؛ بسیاردروغگوی. رجل خطارب و خطرب؛ مرد مفتری دروغگوی. صباغ؛ دروغگوی که سخن را رنگ میدهد و دگرگون می سازد. مَلّاذ؛ دروغگوی که گوید و نکند. ملمند، ملوذ؛ دروغگوی که آنچه گوید نکند. نَسّاج؛ دروغگوی سخن ساز. (منتهی الارب ). و رجوع به دروغگو شود.
کلمات همقافیه با «دروغگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر