معنی درواژ
7 بازدید
[ دَرْ ] (ص، اِ) دروار. دروای. ضروری و مایحتاج. (برهان) (آنندراج). ضرورت و احتیاج. || لازم و واجب و مهم. || سزاواری. (ناظم الاطباء). || سرنگون. (برهان) (آنندراج). واژگون : از ابر نبینی که همی مرد به کوشش پرّنده فرود آرد بسته شده درواژ. ناصرخسرو. || حیران و سرگردان. (ناظم الاطباء). و رجوع به دروار و دروای شود.
کلمات همقافیه با «درواژ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اژ» برای سرودن شعر