معنی درهم افتادن
6 بازدید
[ دَ هَ اُ دَ ] (مص مرکب) در هرج و مرج افتادن و پریشان شدن. (از ناظم الاطباء). || با هم درگیر شدن. در نبرد شدن : طوسیان را از پیش و پس گرفتند و نظام بگسست و درهم افتادند و متحیر گشتند و هزیمت شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۶). از یمن تا عدن ز روی شمار درهم افتاد صدهزار سوار.نظامی. هریکی را تیغ و طوماری بدست درهم افتادند چون پیلان مست.مولوی. || با هم مخلوط شدن. ممزوج گشتن. به مجاز متحد شدن : نخواهم آب و آتش درهم افتد کزیشان فتنه ها در عالم افتد.نظامی. || پریشان و نابسامان شدن : برون رفتم از تنگ ترکان که دیدم جهان درهم افتاده چون موی زنگی. سعدی. و رجوع به درهم فتادن شود.
کلمات همقافیه با «درهم افتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر