معنی درهمی
7 بازدید
[ دَ هَ ] (حامص مرکب) درهم بودن. اختلال. پریشانی. بی ترتیبی. (ناظم الاطباء). اختلاط. بوح. دوکه. (یادداشت مرحوم دهخدا). امتزاج. اشکال.[ دِ هَ می ی ] (ص نسبی) منسوب است به درهم که نام جدی است. (از الانساب سمعانی).[ دِ هَ ] (اِخ) علی بن حسن (یا حسین) درهمی. برادر محمدبن حسن از سپهسالاران عمروبن لیث بود که از جانب عمرو به یاری نصربن احمد رفت تا با احمدبن عبدالعزیز بجنگد. وی در سال ۲۹۷ هـ . ق. به سیستان بازآمد. رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۸۴ و ۲۸۷ شود.[ دِ هَ ] (اِخ) علی بن حسین. از محدثان بود. (از المصاحف ص ۵ و۱۷۴).[ دِ هَ ] (اِخ) محمدبن حسن (یا حسین) درهمی. او برادر علی بن حسن و داماد عمرولیث بود، و چون یعقوب لیث درگذشت، عمرو او را بر سیستان خلیفت کرد. (درسال ۲۶۷ هـ . ق). رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۳۶ و ۲۳۷ شود.
کلمات همقافیه با «درهمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر