معنی درد داشتن
6 بازدید
[ دَ تَ ] (مص مرکب) احساس درد و رنج کردن. || حس داشتن. (ناظم الاطباء). || صاحب درد بودن. آشنا به رنجهای نهان بودن. - بدرد داشتن؛ درد آوردن. دردمند کردن. اذیت کردن. آزار و رنج و تعب دادن : مقدمی از ایشان [ کافران غور ] بر برجی از قلعت بود و بسیار شوخی می کرد و مسلمانان را بدرد می داشت، یک چوبه تیر بر حلق وی زد و او بدان کشته شد. (تاریخ بیهقی ص ۱۰۹).
کلمات همقافیه با «درد داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر