معنی دردگین
6 بازدید
[ دَ ] (ص مرکب) دردگن. دردناک. دردمند. ضعیف شده. دردناک. بِدردآورده شده. (ناظم الاطباء). اَلِم. اَلِمَة. وَجِع. شَکِع. ألیم. نَصِب: اَنسی ََ، نسی ء، ملک؛ مرد دردگین. (منتهی الارب ). اکتلاء؛ دردگین کرده شدن از ضرب. تعص؛ دردگین شدن اعصاب کسی از بسیار رفتن. تکوع؛ دردگین شدن ساق دست. (از منتهی الارب ). قام ظهره به؛ دردگین پشت کرد او را. (منتهی الارب ). قتد؛ دردگین شدن شکم شتر از خوردن قتاد. قد؛ دردگین شدن شکم. قصر؛ دردگین بن گردن گشتن. (از منتهی الارب ). لوی؛ دردگین شکم. مجرود؛ کسی که از خوردن ملخ شکم وی دردگین باشد. (منتهی الارب ). مغل؛ دردگین گردیدن شکم ستور از خوردن گیاه یا خاک. (از منتهی الارب ). - چشم دردگین؛ مرمد. رمد. رمده. أرمد. (یادداشت مرحوم دهخدا). چشم سرخ : قمر بسان چشم دردگین شود سپیده دم شود چو توتیای او.منوچهری.[ دُ ] (ص مرکب) دارای درد. دردآلود. دردناک: إثفال؛ دردگین شدن شراب. (از منتهی الارب ).
کلمات همقافیه با «دردگین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر