معنی دردم
5 بازدید
[ دَ دَ ] (ق مرکب) فوراً. فی الفور. درزمان. درساعت. دروقت. همان دم. حالی. بی درنگ. برفور: نگون اندرآمد شماساس گرد بیفتاد بر جای و دردم بمرد.فردوسی. برون رفتم از جامه دردم چو شیر که ترسیدم از زجر برنا و پیر.سعدی.[ دِ دِ ] (ع ص) زنی که به شب آمد و رفت نماید. || ناقة دردم؛ شتر مادهٔ کلان سال، و میم آن زائد است. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و یا ماده شتری که دندانهای او به «دردر» و ریشهٔ آن رسیده باشد. (از منتهی الارب ). و رجوع به درداء شود.
کلمات همقافیه با «دردم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دم» برای سرودن شعر