معنی دردمند کردن
7 بازدید
[ دَ مَ کَ دَ ] (مص مرکب) بدرد آوردن. رنجور ساختن. ایجاع. ایصاب. (تاج المصادر بیهقی). ایلام. (دهار). فجع. قفص. (منتهی الارب ): مر آن چیز کآنت نیاید پسند مکن هیچکس را بدان دردمند. فردوسی. وآخر کار دردمندم کرد بندهٔ خود بدم به بندم کرد.نظامی. || بیمار کردن. مریض کردن. ناخوش کردن : هرکه مر او را کند او دردمند کرد نداند به جهان کس دواش.ناصرخسرو. چراغی که مرگش کند دردمند هم از روغن خویش یابد گزند.نظامی.
کلمات همقافیه با «دردمند کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر