معنی دردخوار
6 بازدید
[ دُ خوا / خا ] (نف مرکب) دردخوارنده. دردآشام. دردنوش. که دردخورد. شرابخوار. شرابخوار قهار. || کنایه از مردم فقیر و دون و فرومایه. (برهان) (آنندراج): تلخ جوانی یزکی در شکار زیرتر از وی سیهی دردخوار.نظامی. بسکه خرابات شد صومعهٔ صوف پوش بسکه کتب خانه گشت مصطبهٔ دردخوار. سعدی. || کنایه از زمین که به عربی ارض گویند. (برهان) (آنندراج). و رجوع به درد آشام شود.
کلمات همقافیه با «دردخوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر