معنی درخوردن

معنی درخوردن

7 بازدید
[ دَ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب) شایسته و سزاوار بودن. روا بودن. موافق و مناسب بودن. (ناظم الاطباء). درخور بودن. متناسب بودن. ملائم بودن : همان کن کجا با خرد درخورد دل اژدها را خرد بشکرد.فردوسی. یکی پر ز آتش یکی پرخرد خرد با سر دیوکی درخورد.فردوسی. ز کینه به اغریرث پرخرد نه آن کرد کز مردمی درخورد.فردوسی. همان کن که با مهتری درخورد ترا خود نیاموخت باید خرد.فردوسی. همچنان درخورد از روی قیاس کآن ملک شمس است این میر قمر.فرخی. سپهبد پسندید و گفت از خرد سخنهای نغز این چنین درخورد.اسدی. گفتند: شاها بدین گناه که او کرد، عقوبت بیش از این نه درخورد، چون خدای عفو کرد تو نیز عفو کن. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). باد چندان هزار عیدت عمر که فزون زان به عقل در نخورد.سوزنی. وقت هیجاست درخورد که علی سوی قنبر سلاح بفرستد.خاقانی. هر ابائی که درخورد به بساط و آورد در خورنده رنگ نشاط.نظامی. || قبول کردن. || دچار شدن. (ناظم الاطباء). || خوردن: تشرب؛ درخوردن جامه خوی را. || خوراندن: اشراب؛ سیر رنگ درخوردن جامه را. || تصادم کردن. برخوردن: اصفاق؛ درخوردن دست به کاری و موافقت کردن. سدع؛ با هم درخوردن دو چیز. (از منتهی الارب ).

کلمات هم‌قافیه با «درخوردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید