معنی درخستن
4 بازدید
[ دَ خَ تَ ] (مص مرکب) خستن. مجروح کردن. || نشان کردن. رسم کردن. نقش کردن. داغ کردن. || سفتن. سوراخ کردن. (ناظم الاطباء). || لمس کردن: انساغ؛ درخستن به تازیانه. جرز؛ درخستن به چوب. طأطأة؛ درخستن اسب را به هر دوران. غمز، لمز؛ درخستن به دست. کدم؛ درخستن به آهن. مرص؛ درخستن به انگشت پستان و مانند آنرا. نخس؛ درخستن سرین و یا پهلوی ستور را به چوب و مانند آن و سیخ زدن بر ستور. ندغ؛ درخستن به انگشت. (از منتهی الارب ). هرز، هزر؛ سخت درخستن. همز؛ درخستن و فشردن به پنجه و جز آن. (از منتهی الارب ). || نفوذ کردن. (ناظم الاطباء). وارد شدن. داخل شدن: مشظ؛ درخستن خار یا چوب در دست از سودن دست بر آن. (از منتهی الارب ). و رجوع به خستن شود.
کلمات همقافیه با «درخستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر