معنی درجت
6 بازدید
[ دَ رَ جَ ] (از ع، اِ) درجة. مرتبت. درجه. رتبت. ج، درجات : هرکه رای ضعیف... دارد از درجتی عالی به رتبتی خامل می گراید. (کلیله و دمنه). هر روز... درجت وی [ گاو ] در احسان و انعام منیف تر می شد. (کلیله و دمنه). آن درجت شریف و رتبت عالی و منیف را سزاوار و موشح نتوانست گشت. (کلیله و دمنه). اگر چنانکه از باژگونگی روزگار کاهلی به درجتی رسد... بدان التفات ننماید. (کلیله و دمنه). من از محل و درجت خویش بیفتادم. (کلیله و دمنه). سلطان از جهت رفع درجت و اعلای مرتبت پسر هرات به او داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۶). رجوع به درجه و درجة شود.
کلمات همقافیه با «درجت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جت» برای سرودن شعر