معنی دربایستن
6 بازدید
[ دَ یِ تَ ] (مص مرکب) ضرور بودن. لازم بودن. مورد احتیاج بودن. واجب بودن : چه درمی باید در پادشاهی من که آن ندارم. (تاریخ بیهق). || لایق بودن. سزاوار بودن. شایستن. بایستن. مناسب بودن. (ناظم الاطباء). || کم آمدن. نقصان و کمی پیدا کردن : آن رئیس در خفیه نگاه می داشت تا وجوهی که از دست آورنجن والده راست کرده است، چند در وجه صوفیان خرج شود و هیچ درباید یا زیادت آید. (اسرار التوحید ص ۱۴۵). گفتی کف من میزان، گفت شیخ بود که این جمله ساخته شد که یک درم نه دربایست و نه زیادت آمد. (اسرار التوحید ص ۵۵).
کلمات همقافیه با «دربایستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر