معنی دراز گشتن

معنی دراز گشتن

6 بازدید
[ دِ گَ تَ ] (مص مرکب) دراز گردیدن. دراز شدن. ارتفاع یافتن. طولانی شدن بسمت بالا. || طول یافتن بسمت پایین. طولانی شدن چون از بالا بدان نگرند: موی زیر بغلش گشته دراز وز قفا موی پاک فلخوده.طیان. || گسترده شدن. امتداد یافتن: اِنجرار؛ دراز و طویل گشتن سیل. دبوقاء؛ هر چیز که ممتد و دراز گردد. (از منتهی الارب). - زبان دراز گشتن؛ جسور و گستاخ شدن : هر آن دیو کآید زمانش فراز زبانش به گفتار گردد دراز.فردوسی. کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد. (گلستان سعدی). رجوع به زبان شود. - ید ظلم دراز گشتن؛ دست تعدی گشوده شدن : ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز.سعدی. رجوع به دست دراز گشتن شود. || طولانی شدن در زمان. بطول انجامیدن. طول کشیدن. طویل گشتن : یک امسال دیگر تو با من بساز که جنگت به پیکار گردد دراز.فردوسی. لیکن اگر این اسهال دراز گردد به زلق الامعاء و به استسقا ادا کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). می گوید [ ابوعلی سینا ] زنی را دیدم که این علت بر وی دراز گشته بود و دل از خویشتن برداشته و مرگ را ساخته ... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ز من فراق تو ار صبرمی کند چه عجب دراز گشت و نباشد دراز جز احمق. کمال اسماعیل. || مفصل شدن. طولانی گشتن : از این جهت یاد کرده نیامد تا دراز نگردد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۳). در دیدار نیکو سخنهای بسیار گفته اند اگر همه یاد کنیم دراز گردد. (نوروزنامه). هر یکی را [ از قلم ها ] قدری و اندازه ای و تراشی است که به صفت آن سخن دراز گردد. (نوروزنامه). از این معنی بسیار است اگر همه یاد کنیم دراز گردد. (نوروزنامه). || دشوار گشتن. مشکل شدن : هرچند رکاب عالی زودتر حرکت کند، سوی خراسان بهتر که مسافت دورست و قوم غزنین بادی در سر کنند که بر ما دراز گردد. (تاریخ بیهقی). - دراز گشتن کار؛ مشکل شدن آن. سخت گردیدن کار. صعب شدن آن. دشوار شدن آن : گر این غرم دریابد او را به تاز همه کار گردد به ما بر دراز. فردوسی. چو بر بندگان کار گردد دراز خداوند گیتی گشایدش باز.فردوسی. چنین گفت با نامداران براز که چون گردد این کار بر ما دراز. فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «دراز گشتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید