معنی دراز کشیدن
14 بازدید
[ دِ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) ممتد کردن بسمت بالا. یا ممتد کردن بطور افقی. دراز کردن. إطالة. تَطویل. مَتّ . مَتن. مَتی ََ . مَغط. مُماناة: اتلئباب؛ دراز کشیدن راه. اِسحنطار؛ دراز کشیدن و ناویدن و پهنا گشتن و طویل گردیدن. تطرید؛ دراز کشیدن تازیانه. تَقَضُّب؛ دراز کشیدن آفتاب شعاع را. تَمَتّی؛ دراز کشیدن پشت در کشیدن کمان. زَفر؛ دراز کشیدن دم. کَعطلة؛ دراز کشیدن دست را و یازیدن. لَغد؛ دراز کشیدن گوش کسی را تا راست شود. مَتر و مَتْو؛ دراز کشیدن رسن. مَطل؛ دراز کشیدن آهن و رسن را. طاحی؛ مَمطول؛ دراز کشیده. (از منتهی الارب). || پای درازکرده خفتن. (آنندراج). به درازا بر زمین یا فرش یا جامهٔ خواب خفتن. به درازا خفتن. خفتن بدرازا. بطول بر پشت خفتن. (یادداشت مرحوم دهخدا): از دور که روی تخت دراز کشیده بود، مانند مجسمهٔ ظریف و شکننده ای بنظر می آمد. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۴). || کمی بخواب رفتن. خفتن نه بخواب سنگین. اندکی استراحت کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || مطول شدن. دور کشیدن. دیر کشیدن. طویل شدن. طولانی شدن. بطول انجامیدن. طول کشیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا): چون جنگ ... قایم شد و دراز کشید فور، اسکندر را به مبارزت خواست. (تاریخ بیهقی). ملک پارسیان دراز کشید با آنک آتش پرست بودند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵). مقام ما در این ثغور دراز کشید و متغلبان دست درازی از حد ببردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۶). ما را معلوم شد که مقام شما دراز کشید، اکنون هرکه میتوانید بودن می باشید. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۷). دست ذوق از طعام بازکشید خفت و رنجوریش دراز کشید.سعدی. اِنصیات؛ دراز کشیدن جوانی. (المصادر زوزنی). مُلاجَّة؛ دراز کشیدن خصومت. (از منتهی الارب). - دراز کشیدن سخن؛ مفصل و مشروح و مطول شدن آن. طولانی شدن سخن : آن قصه سخت معروفست بنیاورده ام که سخن سخت دراز کشد. (تاریخ بیهقی). چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: مرا نمی باید کی بدین سبب میان شما گفت و گوی رود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۷). || طول دادن. طولانی ساختن. ادامه دادن سخن و حرف و جز آن : گر بفرماید بگو برگوی خوش لیک اندک گو دراز اندرمکش ور بفرماید که اندرکش دراز همچنان شرمین بگو با امر ساز.مولوی. - دراز کشیدن آواز؛ امتداد دادن آن. ممتد ساختن آواز: ناخوش آواز اگر دراز کشد نه خدا و نه خلق ازو خشنود.سعدی. - دراز کشیدن سخن؛ طولانی ساختن آن. مفصل و مشروح کردن سخن. تطویل دادن آن. تطویل بلاطائل و سخن دراز و مطول گفتن. پرگویی کردن. پرحرفی نمودن. دراز نفسی کردن. إکراء. (از منتهی الارب): وگر آسمانی جز اینست راز چه باید کشیدن سخنها دراز.فردوسی. چنان دانم که خردمندان هرچند سخن دراز کشیدم، بپسندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۲). خوانندهٔ این تاریخ را به فضل و آزادگی، ابرام و گرانی می باید کشید در اینکه سخن را دراز کشم. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۵). مقصود اینست باقی دراز کشیدنست سخن را، چون بسیار آرایش می کنند، مقصود فراموش می شود. (فیه ما فیه ص ۸۵). سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست که ذکر دوست نیارد به هیچگونه ملال. سعدی. سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست حدیث دلبر فتان و عاشق مفتون.سعدی.
کلمات همقافیه با «دراز کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر