معنی درازگوش
6 بازدید
[ دِ ] (ص مرکب) آن که گوش دراز دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). طویل الاذن. طویل الآذان. أخطل. خَطلاء. || (اِ مرکب) خر. حمار. خراولاغ. الاغ. چاروا. چارپا. (یادداشت مرحوم دهخدا): بسر بزرگی جَدّان من که بودیشان درازگوش ندیم و درازدم بواب.خاقانی. این شخص قدر و قیمت این نداند چون زعفرانی بنزدیک درازگوش. (جهانگشای جوینی). درازگوشی خرید تا روان شد. (جهانگشای جوینی). مجیرالملک... با یک سردراز گوش... گاهی از او پیاده و گاهی بر او سوار. (جهانگشای جوینی). رعایای دیگر ولایات را حمایت کنند و بخود راه دهند... و زمینهای زراعت و علفخوارهای گاو و گوسفند و درازگوش قوریمیشی کنند. (تاریخ غازانی ص ۳۰۹). بر درازگوش نشستند و بطرف شهر بخارا روانه شدند. (انیس الطالبین ص ۳۵). لیس فی الجبهة و لا فی النخة و لا فی الکسعة، و مراد از جبهه اسبانند و نخة استران و کسعة درازگوشان. (تاریخ قم ص ۱۷۷). || نوعی از خر که گوش دراز دارد و نصاری تعظیم آن کنند زیرا که مرکوب عیسی علیه السلام بوده است. (غیاث) (آنندراج). || خرگوش. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «درازگوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر