معنی درازدستی
8 بازدید
[ دِ دَ ] (حامص مرکب) درازدست بودن. حالت و کیفیت درازدست. طول ید. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به درازدست شود. || سلطه. سلطان. سلاطت. (یادداشت مرحوم دهخدا). غلبه. تسلط. || تطاول. (یادداشت مرحوم دهخدا). ستم و تعدی. (غیاث). کنایه از غارت و جور و ستم. (لغت محلی شوستر - خطی). دست به مال و ناموس مردم دراز کردن. تجاوز. بیدادی. ظلم : امیر رضی اللََّه عنه [ مسعود غزنوی ] سخن کس بر وی [ بر سوری ] نمی شنود و بدان هدیه های به افراط می نگریست تا خراسان بحقیقت در سر ظلم و درازدستی وی شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۰). در خدمت او طایفه ای نابکار و همه... در خیانت و درازدستی چیره و دلیر. (کلیله و دمنه). از سر فتنه برد مستی ها کوته از در درازدستی ها.نظامی. ای هست کن اساس هستی کوته ز درت درازدستی.نظامی. اندک حرکتی که مشابه تطاول یا درازدستی بودی در وجود آمدی. (ترجمهٔ محاسن اصفهان آوی ص ۹۷). صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز ای کوته آستینان تا کی درازدستی.حافظ. بزیر دلق ملمع کمندها دارند درازدستی این کوته آستینان بین.حافظ. تَجمهر؛ درازدستی نمودن بر کس. (منتهی الارب). - درازدستی کردن؛ ستم و جور نمودن. (از برهان). ستم کردن. (از آنندراج) (از انجمن آرا). تطاول. تجمهر. (یادداشت مرحوم دهخدا): سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی.حافظ. - || غارت کردن. (از برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «درازدستی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر