معنی درازخوان
8 بازدید
[ دِ خوا / خا ] (اِ مرکب) خوان دراز. سفرهٔ دراز. || پیش انداز و دستارخوان. (از برهان). دستارخوان که سفرهٔ بزرگ باشد و در مهمانیهای بزرگ گسترند. (انجمن آرا). دستارخوان و آنرا کندوری نیز گویند. (جهانگیری) (از آنندراج). سفرهٔ دراز که در میزبانی فرازکنند. و آنرا دراز سفره نیز نامند. (از شرفنامهٔ منیری): درازخوان پر از نان گندمی باید که در مقابلهٔ راه کهکشان آری. بسحاق اطعمه (از آنندراج). بر سفرهٔ خان رفت چو دستار بخرج بر سر نتوان درازخوان پیچیدن. نظام قاری (دیوان ص ۱۲۴). گفتم درازخوان او همه جا کشیده... نظام قاری (دیوان ص ۱۳۲).
کلمات همقافیه با «درازخوان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر