معنی درآموختن
6 بازدید
[ دَ تَ ] (مص مرکب) آموختن. آموزاندن. یاد دادن. تعلیم. (دهار): مرا باید بچشم آتش برافروخت به آتش سوختن باید درآموخت.نظامی. ستون سرو را رفتن درآموخت چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت. نظامی. خردمند ازو دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی.سعدی. رجوع به درآموزاندن و آموختن شود. || آموختن. آموزیدن. فراگرفتن. یاد گرفتن. تعلم : سوی عالم آمد رخ افروخته همه علم عالم درآموخته.نظامی. چه باید چشم دل را تخته بر دوخت چو نجاری که لوح از زن درآموخت. نظامی. گر از من کوکبی شمعی برافروخت کس از من آفتابی درنیاموخت.نظامی. چو خسرو تختهٔ حکمت درآموخت به آزادی جهان را تخته بردوخت.نظامی. رجوع به آموختن شود.
کلمات همقافیه با «درآموختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر