معنی دخیل
25 بازدید
[ دَ ] (ع ص، اِ) حائل. حرف متحرک که میان تأسیس و روی افتد. (المعجم). حرفی که میان حرف روی و الف تأسیس بود. (منتهی الارب). در علم قافیه حروف متحرکی که میان الف تأسیس و روی درآید مانند «ق» در واژهٔ «عاقل». رعایت همسانی حرف دخیل در قوافی واجب نیست. (از دایرة المعارف فارسی). دخیل در لغت درآینده است و چون این حرف میان تأسیس و روی درآمده است به این اسم موسوم گردیده و جمعی که تکرار تأسیس در قوافی مثل روی لازم شناسند دخیل را حایل نام کنند که حایل است میان دو حرف واجب الاتیان والتکرار. (تذکرهٔ مرآةالخیال ص ۱۰۹): قافیه در اصل یک حرفست و هشت آنرا تبع چار پیش و چار پس این نقطه آنها دایره حرف تأسیس و دخیل و قید و ردف آنگه روی بعد از آن وصل و خروج است و مزید و نایره.[ دَ ] (ع ص، اِ) درآینده. || آنکه در کار کسی مداخله کند. آنکه در کار و محل کسی دخالت داشته باشد. (غیاث). دخیله. دُخلل. آنکه در کار کسی دخالت کند. || دخیل الرجل؛ نیت مرد و مذهب و دل و جمیع امور آن. (از منتهی الارب). || اندرون کار. (دهار). || حب دخیل؛ دوستی دلی. (منتهی الارب). || دوست ویژه. (مهذب الاسماء). دوست خالص. (مهذب الاسماء). دوست خاص. (غیاث). || هو دخیل فیهم؛ یعنی از غیر قوم است و داخل شده است در آنها. (از منتهی الارب). آنکه در جماعتی نباشد و در آن درآمده باشد: دید اعرابی زنی او را دخیل گفت نک خفته ست زیر آن نخیل.مولوی. || مهمان: دخیلم؛ مهمانم. منسوب به قومم و از آنان نیستم ازاین رو به من ترحم باید و هرچه خواهم تراست و بر تست که از مهمان دریغ نداری. || آن کلمه که از زبان دیگر درآمده است. کلمه ای که در زبانی درآمده باشد و از آن زبان نباشد. هر کلمه که دخیل کرده شود در کلام عرب و از کلام عرب نباشد. (منتهی الارب). معرب. (نشوءاللغة ص ۳۵). || اسبی که خاص به گیاه باشد. (از منتهی الارب). || من المفاصل ما دخل بعضها فی بعض. (از منتهی الارب). || محلل (در اسب دوانی). || اسب کلج که از بنی ضبه است. (منتهی الارب). || در تداول زنان فارسی زبان الامان! امان! توسل. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). پناه می برم به تو! زنهار! گویند: دخیلم یا دخیلتم فلان کار را نکنی؛ یعنی به تو توسل می جویم که ...: از زنی مجلله در بغداد بر سر قبر ابی حنیفه شنیدم که خطاب به قبر می گفت: دخیل یا غریب بغداد! (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دخیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر